تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 875

مساهمون:

ص٨٧٥
آل اطهار تو را بر سر معموره عبور * حرم عزّ تو را در بن ويرانه مقر
چه زنم گر نزنم بر به ثرى « 1 » سقف سپهر * چه برم گر به ثريّا نبرم خاك گذر
چكنم گر نكنم جان و جهان شيب و فراز * چكنم گر نكنم كون و مكان زير و زبر
زين تغافل چه كشم گر نكشم دشنه به دل * زين تغابن چكنم گر نكنم خاك به سر
* * *

سوگ فخر عالم :

درين ماتم خليل از ديده خون باريد ، آزر هم * به داغ اين ذبيح اللّه ، مسلمان سوخت ، كافر هم
شگفتى نايدت بينى ، چو در خون دامن گيتى * كزين سوگ آسمان افشاند خون از ديده ، اختر هم
به سوگ فخر عالم از نبى جان وز بنى آدم * ز افغان شش جهت ، ماتمسرا شد ، هفت كشور هم
مكيد آن تاجدار ملك دين تا از عطش خاتم * ز دست و فرق جسم ، انگشترى افتاد و افسر هم
به خونش تا قبا شد لعلگون دستار گلنارى * به باغ خلد ، زهرا جامه نيلى كرد ، معجر هم
ز تاب تشنگى تا شد شَبَه‌گون لعل سيرابش * على زد جامه اندر اشك ياقوتى ، پيمبر هم
چو فرق كوكب برج اسد از كين دو پيكر شد * ز سر بشكافت فرق صاحب تيغ دو پيكر هم
چو نخل ساقى كوثر زبان از تشنگى خاييد * به كام انبيا ، تسنيم خون گرديد و كوثر هم
مكافات اين عمل را ، برنتابد وسعت گيتى * چه جاى وسعت گيتى ، كه بس تنگست ، محشر هم
فلك ! آل نبى را جا كجا زيبد به ويرانه ؟ ! * نه آخر غير اين ويرانه بودى جاى ديگر هم
ز ابر ديده « يغما » برق آه ار باز نستانى * زنى تا چشم برهم ، خامه خواهد سوخت ، دفتر هم
كمر بستى به خون اى پير گردون ، نوجوانى را * به خوارى بر زمين افكندى آخر ، آسمانى را
به دام فتنه از منقار تير و مِخلَب « 2 » خنجر * شكستى پر ، همايون طاير عرش آشيانى را
بهار آيد همى تا خار بومى را خزان كردى * ز صرصر خيزى باد مخالف گلستانى را
ز منع آب جانسوز آتشى افروختى ، وز وى * زدى سر بر فلك دود مصيبت دودمانى را
ز كين دندان گزاى ناب پيكان سگان كردى * بشير مهر زهرا مغز پرورد استخوانى را
غذا ز الوان خون آوردى آب از چشمه‌ى پيكان * جزاك اللّه نكو كردى رعايت ميهمانى را
ندانم تا چه كردى با جهان جان ، همى دانم * كه از غم تا قيامت سوختى جان جهانى را
دل از قتل شهيدى بر كنارم دجله بگشايد * به طرف جان سپارى بسته بينم چون ميانى را
كنم ياد از اسيرى چند و خاك شام چون بينم * غريب خسته‌ى آواره‌ى بىخانمانى را
تبم گيرد ز رنج طفل بيمارى به ويرانى * چو سر بر خشت حسرت خفته بينم ناتوانى را
ز اشك ديده‌ى « يغما » به ياد آور درين ماتم * روان سيلاب خون بينى چو بر در آستانى را « 3 »
* * *
هامش
( 1 ) - ثرى : زمين . ( 2 ) - مخلب : چنگ . ( 3 ) - اشك خون ؛ ص 97 - 99 .