تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 840

مساهمون:

ص٨٤٠

6

در خون كشيده پيكر « داراى دين » ببين * از تن جدا فتاده سر نازنين ببين
شهباز عرش را به هواى ديار قدس * در خون خويش بال فشان بر زمين ببين
زين گرگ سالخورده كه در خون كشيده است * نور دو چشم شير خدا را كمين ببين
هر سو وداع شاهى و شهزاده‌اى نگر * از چشم خونفشان نگه واپسين ببين
طفلان خردسال حرم را نظاره كن * بر چشمشان ز شوق پدر آستين ببين
حرف غريب ماندنشان بر زبان نگر * گَردِ يتيم گشتنشان بر جبين ببين
همرنگ لاله‌زار ز خون عرصه‌اى نگر * وز پا فتاده سرو و گل و ياسمين ببين
در خيمه‌ى حرم ز يتيمان فغان شنو * در آن ميانه ناله‌ى روح الامين ببين
بنگر چه‌ها رسيده به اولاد مصطفى * بگذار هرچه كرده سپهر و همين ببين
آل نبى درين غم و محنت نظاره كن
بگريز از جهان وز گردون كناره كن

7

تابنده اختر فلك هشت و چار « 1 » حيف * آن نور هر دو ديده‌ى زهرا ، هزار حيف
از روى زين به خاك در افتاد عاقبت * نور دو ديده‌ى شه دُلدُل سوار « 2 » ، حيف
رويى كه بود روشنى آفتاب ازو * پوشيد خاك معركه‌اش در غبار ، حيف
مويى چو شب كه بر رخ چون روز شاه بود * در خون كشيد گردش ليل و نهار ، حيف
آن تن كه پرورش به كنار بتول يافت * از زخمهاى تيغ و سنان شد فكار ، حيف
شد شاه ذو الفقار و نماند از جفاى خصم * شهزاده‌اى كه بود ازو يادگار ، حيف
رفت آن كه بود نقد شهنشاه لافتى * ديگر كسى نماند پى كارزار ، حيف
بر باد فتنه رفت به يك جنبش سپهر * هر گل كه بود در چمن روزگار ، حيف
برخاست صرصرى كه به گلزار مصطفى * بر باد رفت حاصل صد نو بهار ، حيف
بنگر خزان چه كار به باغ و بهار كرد
هر كار كرد چشم بد روزگار كرد

8

رفت از ميانه پادشه انس و جان ، دريغ * بر باد رفت حاصل كون و مكان ، دريغ
در گلشنى كه داشت تماشا عنان خويش * از مطلق العنانىِ باد خزان ، دريغ « 3 »
هامش
( 1 ) - فلك هشت و چار : آسمانى كه بروج دوازده‌گانه در آن قرار گرفته ، و در اينجا كنايه از ائمه اطهار ( عليهم السّلام ) است ، كه دوازده نفرند . و امام حسين ( عليه السّلام ) اختر تابنده و درخشان اين فلك است . ( 2 ) - دلدل : خارپشت بزرگ ، موضوع مهم و امر عظيم . و نام استرى كه مقوقس امير مصر ، به پيامبر اكرم هديه كرد و امير المؤمنين بر آن سوار مىشد . ( 3 ) - در گلشن اهل بيت پيامبر عليهم السّلام كه تماشا ، به احترام ، عنان و زمام خود را نگاه مىداشت ، اينك باد خزانى ، عنان رها كرده و گلها را به خاك مىاندازد . در اين بيت ، « تماشا » ، براى مبالغه ، به جاى « تماشا كننده » به كار رفته است .