تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 835

مساهمون:

ص٨٣٥
كو مرتضى كه پرسد از اين صرصر ستم * بود آن گلى كه از چمنم يادگار كو ؟
اى شور رستخيز قيامت درنگ چيست
آگه مگر نيى كه به عالم عزاى كيست ؟

5

اى دل چه شد كه از جگر افغان نمىكشى * آهى به ياد شاه شهيدان نمىكشى
سرها جدا افتاده تن سروران جدا * در كربلا سرى به بيابان نمىكشى
در ماتمى كه چشم رسولست خون فشان * از اشك ، غازه بر رخ ايمان نمىكشى
كردند بر سنان سر آن سروران و تو * لخت جگر به خنجر مژگان نمىكشى
دستت رسا به نعمت الوان عشق نيست * تا آستين به ديده‌ى گريان نمىكشى
هامون چرا نمىكنى از موج اشك ، پر * اين فوج را به عرصه‌ى ميدان نمىكشى
شرمى چرا نمىكنى از خون اهل بيت * اى تيغ كين سرى به گريبان نمىكشى
داد از تو اى زمانه‌ى بيدادگر كه باز
شرمنده نيستى ز ستمهاى جانگداز

6

نخل ترى به تيشه‌ى عدوان فكنده‌اى * از پا ستون كعبه‌ى ايمان فكنده‌اى
از تشنگى سفينه‌ى آل رسول را * در خاك و خون به لجه‌ى طوفان فكنده‌اى
اى خيره‌سر ببين كه سر انور كه را * در كربلا چو گوى به ميدان فكنده‌اى
از خنجر ستيزه‌گر زاده‌ى زياد * بس رخنه‌ها به سينه‌ى مردان فكنده‌اى
شرمت ز كرده باد كه گيسوى اهل بيت * در ماتم « حزين » پريشان فكنده‌اى
آتش به دودمان رسالت زدى و باز * خصمى به خانواده‌ى ويران فكنده‌اى
دامان خاك تيره ز خون شد شفق نگار * طرح خصومتى به چه سان فكنده‌اى
جانهاى مستمند نگردند شادكام
قهر خدا اگر نكشد تيغ انتقام

7

خون از زبان خامه « حزين » اينقدر مريز * دستى به دل گذار درين شور رستخيز
خامش نشين دلا كه به جايى نمىرسد * با روزگار خصمى و با آسمان ستيز
آسودگى محال بود در بسيط خاك * مريخ دشنه دارد و رامح « 1 » سنان تيز
تن زن درين شكنج تن و صبر پيشه كن * گيرم كه پاى سعى بود كو رهِ گريز
عبرت ترا بس است از احوال رفتگان * زندانى حيات بود يوسف عزيز
هامش
( 1 ) - رامح : اشاره به صور فلكى . سِماك رامح كه در برابر بنات النعش قرار دارد و ستاره‌ى روشنى است و نزديك آن دو ستاره است كه آنها را رمح يا نيزه‌ى سماك مىگويند .