ساكن نمىشود نفَسِ ناتوان من * زين دشنهها كه بر لب خاموش مىزند
گويا به ياد تشنه لب كربلا حسين * طوفانِ شيونى ز لبم جوش مىزند
تنها نه من ، كه بر لب جبريل نوحههاست
گويا عزاى شاه شهيدان كربلاست
2
شاهى كه نور ديدهى خير الانام بود * ماهى كه بر سپهر معالى تمام بود
شد روزگار در نظرش تيره از غبار * باد مخالف از همه سو بس كه عام بود
آب از حسين گيرد و خنجر دهد به شمر * انصاف روزگار ندانم كدام بود
آبى كه خار و خس همه سيراب از آن شدند * آيا چرا بر آل پيمبر حرام بود
خون ديدهها چگونه نگريد بر آن شهيد * كز خون به پيكرش كفن لعل فام بود
دادى به تير و نيزه تن پارهپاره را * زان رخنهها چو صيد مرادش مدام بود
آن خضر اهل بيت به صحراى كربلا * نوشيد آب تيغ ز بس تشنهكام بود
تفتند ز آتش عطش آن لعل ناب را
سنگين دلان مضايقه كردند آب را
3
اى مرگ ، زندگانى ازين پس و بال شد * جايى كه خون آل پيمبر حلال شد
مهر جهان فروز امامت به كربلا * از بار درد بَدْرِ تمامش هلال شد
شاخ گلى ز باغ رسالت به خاك ريخت * زين غم زبان بلبل گوينده لال شد
افتاده بين به خاك امامت ز تشنگى * سروى كز آب ديدهى زهرا نهال شد
تن زد درين شكنج بلا تا قفس شكست * بر اوج عرش طائر فرخنده بال شد
شبنم به باغ نيست كه از شرم تشنگان * آبى كه خورد گل ، عرق انفعال شد
از خون اهل بيت كه شادند كوفيان * دلهاى قدسيان همه غرق ملال شد
آن ناكسان ز روى كه ديگر حيا كنند
سبط رسول را چو سر از تن جدا كنند
4
خونين لواى معركهى كارزار كو * ميدان پر از غبار بود ، شهسوار كو ؟
واحسرتا كه از نفس سرد روزگار * افسرده شد رياض امامت ، بهار كو ؟
زان موجها كه خون شهيدان به خاك زد * طوفان غم گرفته جهان را ، غبار كو ؟
اشكى كه گرد محنت خاطر برد كجاست * آهى كه پاك بسترد از دل غبار كو ؟
تا كى خراش ديده و دل خار و خس كند * آخر زبانهى غضب كردگار كو ؟
كو مصطفى كه پرسد از اين امت عنود * كاى خائنان ، وديعت پروردگار كو ؟