حكيم شفايى اصفهانى
شرف الدّين ، حسن فرزند حكيم ملّاى اصفهانى مشهور به حكيم شفايى ، از پزشكان نامى و از گويندگان نامدار اصفهان در قرن پانزدهم هجرى بود . ميرداماد از او تمجيد كرده است . شفايى طبيب خاص و نديم شاه عباس اول بود . در انواع نظم از قصيده و غزل و مثنوى طبع آزمايى كرده و آثارى شيوا از خود به جا گذاشته است . از جمله مثنويى در وزن حديقهى سنايى به نام « نمكدان حقيقت » گفته كه از غايت لطف برخى آن را از سنايى برتر مىدانند .
حكيم شفايى به سال 1038 ه ق . وفات يافت . « 1 »
- * -
سرو ز پا فتادهى ، باغ جنان حسين * شاخ گل شكفته ز باد خزان حسين
پژمرده گلبنى كه لب غنچهتر نكرد * از جويبار حسرت آخر زمان حسين
آن لالهى غريب كه بر جان خسته داشت * چون گل هزار چاك ز تيغ و سنان حسين
سوداگر بلا كه به بازار كربلا * بالاى هم نهاد متاع زيان حسين
آن مالك بهشت كه اقطاع مرحمت * زير نگين اوست جهان در جهان حسين
* * *
آه از دمى كه فتنهى حرب آشكار شد * شرم از ميان بىادبان بر كنار شد
آه از دمى كه شاه شهيدان ز قحط آب * محتاج رشحهى « 2 » مژهى اشكبار شد
آه از دمى كه حلق شهيدان ز تشنگى * راضى به خنجر ستم آبدار شد
آه از دمى كه غرقه به خون اسب ذو الجناح * تنها به سوى خيمهى آن شهسوار شد
از ضربتى كه خصم بر او بىدريغ زد * ارواح قدسيان به فلك دلفگار « 3 » شد
* * *
آب بقا كه در ظلمات است جاى او * باشد سياهپوش هنوز از براى او
لب تشنه جان سپرد به خاك آنكه تا ابد * در چشم آب سرمه كشد ، خاك پاى او
انديشه ، سر به جيب تفكر فرو برد * هرجا كه بگذرد سخن از خون بهاى او
اين ماتم كسىست كه خورشيد مىكند * شيون به سان مويهكنان در سراى او
اين ماتم كسىست كه فردا نمىدهند * جامى به دست تشنه لبان بىرضاى او
اين ماتم كسىست كه هر لحظه مىكنند * خيل فرشته ، هستى خود را فداى او
* * *
ايّام درهم است ازين ماجرا هنوز * دارد به ياد ، واقعهى كربلا هنوز
هامش
( 1 ) - لغت نامه دهخدا .
( 2 ) - رشحه : تراوش .
( 3 ) - دلفگار : دلآزرده .