تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
20 - لفظ « لا » بر زبان نيارد مگر هنگام تشهّد . اگر براى تشهّد نبود « لا » ى او « نعم » بود .
21 - عمّ البرّية بالاحسان و انقشعت * عنها الغمامة و الاملاق و العدم
22 - من معشر حبّهم دين و بغضهم * كفر و قربهم منجا و معتصم
23 - ان عدّ اهل التّقى كانوا أئمّتهم * او قيل من خير خلق اللّه قيل هم
24 - لا يستطيع جواد بعد غايتهم * و لا يدانيهم قوم و ان كرموا
25 - هم الغيوث اذا ما ازمة ازمت * و الاسد اسد الثّرى و الناس محتدم
21 - آفريدگان را مشمول عنايت فرمود تا تيرگى فقر و نادارى را از آنان زدود . 22 - از خاندانى است كه دوستى آنان دين و دشمنى ايشان گمراهى است ، نزديكى بدانها پناهگاه از افتادن در تباهى است . 23 - اگر پرهيزگاران به شمار آرند آنان برايشان مهترانند ، اگر بگويند بهترين خلق خدا چه كسانى هستند ؟ گويند آنانند . 24 - هيچ بخشنده‌اى برابرى با آنان نتواند ، و هيچ‌كس را ميّسر نشود كه خود را در بزرگى به آنان رساند . 25 - در خشكسالى باران ريزاننده‌اند و در ميدان كارزار شيران درنده .
26 - لا يقبض العسر بسطامن اكفهم * سيّان ذالك ان اتروا و ان عدموا
27 - مقدّم بعد ذكر اللّه ذكرهم * فى كلّ به دو و مختوم به الكلم
28 - يا بى لهم ان يحل الذّم ساحتهم * خيم كريم و ايد بالنّدى هضم
29 - يستدفع السوء و البلوى بحبّهم * و يستقيم به الاحسان و النّعم
30 - فليس قولك من هذا بضائره * العرب تعرف من انكرت و العجم
31 - من يعرف اللّه يعرف اوّليّة ذا * فالدّين من بيت هذا ناله الامم « 1 »
26 - در تنگدستى با فراخ‌دستى مىبخشند ، براى آنان يكسان است كه بىنياز باشند يا مستمند . 27 - در آغاز و پايان هر سخنى كه در دهانست ، پس از نام خدا نام اين خاندانست . 28 - ذم و نكوهش به ساحت آنان هرگز راهى ندارد آنان بزرگوارانى هستند كه همواره دستان بخشنده‌اى دارند . 29 - دوستى آنان بازدارنده‌ى شر و نقمت است و موجب زيادت احسان و نعمت است . 30 - اين‌كه گويى اين كيست ؟ به دو زيانى نمىرساند ، آن را كه تو نشناخته گرفتى عرب و عجم مىشناسند . 31 - كسى كه خدا را مىشناسد پدران او را مىشناسد كه دين مردمان از اين خاندان برقرار است . * * * اشعار فرزدق را جامى در « سلسلة الذهب » به فارسى برگردانيده و اين ترجمه از شاهكارهاى ادبيّات تازى و فارسى است :
پور عبد الملك به نام هشام * در حرم بود با اهالى شام
مىزد اندر طواف كعبه قدم * ليكن از ازدحام اهل حرم
استلام حجر ندادش دست * بهر نظاره گوشه‌اى بنشست
ناگهان نخبه‌ى نبى و ولى * زين عباد بن حسين على
هامش
( 1 ) - مجالس المؤمنين ؛ ج 2 ، ص 494 .