يا سكوت سرد زمستانى است كه از شعاع پرفروغ خورشيد حركتى در آنها پديد نمىآيد .
همهچيز و همهچيز سرد و بىروح و در خواب و خموش است حتى ستارگانى كه بر بالش عروسان فرومىريزند ، گويا مردهاند !
* * *
البحر فى خيالى . . .
و الموج باحتضار الأفق لا يبالى . . .
يا شاطىء المحال . . . !
أسير نحوك الهوينا . . .
. . . دونما وصول
أموت كالكسيح . . .
كالشّهيد
كالخيول « 1 »
شاعر در خيال خويش به دنبال دريا مىگردد ! )
موج دريا در خيال من است و به احتضار افق بىتوجّه است .
اى كرانههاى دور از دسترس ! كشانكشان به سويت مىآيم
بدون اينكه به تو برسم
همهى راهها بسته است . اميد و عشق به وصال مرا بىقرار نموده است .
پس بايد مرگى خونين را اختيار كرد . مرگى با نهايت تلاش
پس به مرگى خونين مىميرم ، چون شهيد و مانند جنگاور عرصهى پيكار !
* * *
اموت موتة المثال . . . ! !
و توصد العيون و الآبار
تصمت المياه . . . !
و يرفع المفتاح كى يظلّ دائما
رهين جعبة الإله . . . ! « 2 »
من به مرگى آرمانى مىميرم
( مرگى ممتاز و يگانه و از سوى ديگر دردناك و برانگيزاننده ! )
پس از چنين مرگ آرمانى و عطشناكى است كه چشمهها و چاهها بسته مىشوند و آبها از خجالت سكوت اختيار مىكنند و كليد اين شهادت ناب در گرو جعبه إله قرار مىگيرد .
هامش
( 1 ) - همان ؛ ص 82 .
( 2 ) - همان ؛ ص 82 و 83 .