دهم از وفات رسول خدا ؟ گفتند : بلى ، حضرت فرمود : پدرم مرا خبر داد كه سه روز پيش از وفات حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جبرئيل بر آن حضرت نازل شد وگفت : اى احمد ! بدرستى كه حق تعالى مرا فرستاده است بسوى تو براي گرامى داشتن تو وتفضيل تو وسؤال مىكند از تو از حالتي كه خود بهتر مىداند آن را ومىگويد : چگونه مىيابى حال خود را اى محمد ؟
فرمود : اى جبرئيل ! خود را غمگين ودر شدت مىيابم .
چون روز سوم شد جبرئيل نازل شد با ملك موت وبا ايشان ملكي بود كه أو را إسماعيل مىگويند ودر هوا موكل است بر هفتاد هزار ملك ، پس جبرئيل پيش از ايشان آمد واز جانب حق تعالى همان پيغام سابق را آورد وحضرت همان جواب را فرمود ، پس ملك موت رخصت طلبيد كه داخل شود در خانهء آن حضرت ، جبرئيل گفت : اى احمد ! اين ملك موت است ورخصت مىطلبد كه در خانهء تو درآيد ورخصت نطلبيده است بر داخل شدن خانهء احدى پيش از تو ورخصت نخواهد طلبيد از احدى بعد از تو .
حضرت فرمود : رخصت ده أو را تا داخل شود .
پس جبرئيل أو را رخصت داد ، چون ملك موت داخل شد به نزديك آمد وبه قدم أدب در خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ايستاد وگفت : اى احمد ! بدرستى كه حق تعالى مرا فرستاده است بسوى تو وامر كرده است مرا كه أطاعت كنم تو را در هر چه مرا به آن امر نمائى ، اگر فرمائى كه جان تو را قبض كنم ، مىكنم ؛ واگر فرمائى كه برگردم ، برمىگردم .
حضرت فرمود : اگر تو را امر كنم كه برگردى ومرا بگذارى ، خواهى كرد اى ملك موت ؟
گفت : بلى ، چنين مأمور شدهام كه أطاعت كنم تو را در هر چه فرمائى .
جبرئيل گفت : اى احمد ! بدرستى كه حق تعالى مشتاق لقاى تو گرديده است .
پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : اى ملك موت ! مشغول شو به آنچه مأمور گرديدهاى .
پس جبرئيل گفت : اين آخر آمدن من است به زمين ، تو بودى حاجت من از دنيا وبا تو كار داشتم وديگر مرا به دنيا حاجتي نيست .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1772
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٧٧٢