هشام ومنبه پسر حجاج ونبيه برادر أو ونوفل پسر خويلد ايستادند وگفتند : اى گروه قريش ! هرگز مصيبتى از اين بزرگتر به شما نرسيده بود كه محمد واتباع أو از أهل مدينه متعرض قافلهء شما شوند كه خزينههاى أموال شما در آن قافله است وجدائى اندازند ميان شما وتجارت شما كه ديگر تجارت نتوانيد كرد ، بخدا قسم كه هيچ مرد وزن از قريش نيست كه در اين قافله مالي از كم وبيش نداشته باشد ؛ پس صفوان ابتدأ كرد وپانصد اشرفى براي خرج سفر بيرون آورد وبعد از أو سهيل مبلغ جزيلى حاضر نمود واحدى از قريش نماند مگر مبلغى براي خرج اين سفر آورد وتهيهء عظيم درست كرده بر شتران نرم ودرشت سوار شدند واز روى نهايت حميّت وتعصب روانه شدند چنانكه خدا در وصف ايشان فرموده است كه : « بيرون رفتند از ديار وخانههاى خود از روى بطر وطغيان وبراي رياى مردمان » « 1 » گفتند : هر كه با ما بيرون نمىآيد خانهاش را خراب مىكنيم ، وبه جبر عباس پسر عبد المطلّب ونوفل پسر حارث بن عبد المطّلب وعقيل پسر أبو طالب را بيرون آوردند وزنان سازنده ونوازنده بيرون بردند كه در راه شراب مىخوردند ودف مىزدند وخوانندگى وطرب مىكردند .
حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با سيصد وسيزده نفر بيرون آمده بود ، وچون به يك منزلي بدر رسيد بشير بن أبي الزغبا ومجد بن عمرو را فرستاد كه خبر قافلهء قريش را بياورند كه به كجا رسيدهاند ، چون بر سر چاه بدر رسيدند شتران خود را خوابانيدند وآبى از چاه كشيدند وخوردند ، پس شنيدند كه دو زن با يكديگر مشاجره مىنمايند ويكى از ايشان به ديگرى چسبيده ويك درهم از أو طلب مىكند كه به أو قرض داده است وأو در جواب مىگويد : قافلهء قريش ديروز به فلان موضع رسيدهاند وفردا به اينجا فرود مىآيند من از براي ايشان كارى مىكنم وحقّ تو را مىدهم ؛ پس برگشتند وگفتهء زنان را به خدمت حضرت عرض كردند .
چون جاسوسان حضرت برگشتند أبو سفيان با قافله به نزديك بدر رسيد وخود پيش
هامش
( 1 ) . ترجمه آيهء 47 سورهء انفال .