خود را بگوئيد بيرون آيد تا با أو سخن بگوئيم .
پس أبو بكر با گروهى از مسلمانان از ميان عسكر اسلام بيرون رفتند وأبو بكر گفت :
من از صحابهء حضرت رسولم .
گفتند : براي چه كار آمدهاى ؟
گفت : رسول خدا مرا امر كرده است كه اسلام را بر شما عرض كنم ؛ اگر قبول كنيد ، آنچه براي مسلمانان مىباشد ، براي شما خواهد بود ؛ واگر نه ، جنگ در ميان ما وشما قائم خواهد شد .
گفتند : به لات وعزى سوگند كه اگر خويشى وقرابت نزديك كه با تو داريم ما را مانع نمىشد تو را با جميع أصحاب تو مىكشتيم به كشتنى كه در روزگارها بعد از اين ياد كنند ، پس برگرديد وعافيت را غنيمت شماريد كه ما را با شما كارى نيست وما محمد وبرادرش على را مىخواهيم كه به قتل رسانيم .
أبو بكر به لشكر خود گفت : اى قوم ! اين گروه چندين برابر شمايند وتهيهء آنها زيادة از شماست وشما از برادران خود دوريد ومدد ايشان به شما نمىرسد ، پس برگرديد تا حال اين جماعت را به حضرت عرض كنيم .
أهل عسكر همه گفتند : اى أبو بكر ! مخالفت رسول كردى وامرش را أطاعت نكردى ، از خدا بترس وبا ايشان بايست به كارزار ومخالفت رسول خدا را روا مدار .
أبو بكر گفت : من مىدانم آنچه شما نمىدانيد ، وحاضر مىبيند امرى را كه غائب نمىبيند .
پس همه برگشتند وآنچه گذشته بود به خدمت حضرت عرض كردند ، حضرت فرمود :
اى أبو بكر ! مخالفت امر من كردى وآنچه گفته بودم بعمل نياوردى وبخدا سوگند عاصى من گرديدى .
پس حضرت بر منبر بر آمد وخدا را حمد وثنا كرد وگفت : اى گروه مسلمانان ! من أبو بكر را امر كردم كه بسوى أهل وادى يابس برود واسلام را بر ايشان عرض كند وايشان را بسوى خدا دعوت كند واگر امتناع كنند با ايشان جنگ كند ، وأو رفته است به نزد ايشان
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1168
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١١٦٨