تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1068

مساهمون:

ص١٠٦٨
حضرت گفت : اى أبو لبابه ! برو به نزد حلفا وموالى خود ، چون به نزد ايشان آمد مردان بسوى أو دويدند وزنان وأطفال به نزد أو آمدند وگريستند ورقت كرد براي ايشان ، پس گفتند : اى أبو لبابه ! چه مصلحت مىبينى آيا به حكم حضرت از قلعه پائين بيائيم ؟ گفت : بيائيد ؛ واشاره به گلوى خود كرد كه كشته خواهيد شد . پس از اين حركت خود پشيمان شد وگفت : خيانت با خدا ورسول كردم ؛ واز قلعه كه به زير آمد به خدمت حضرت نيامد وبه مسجد رسول رفت وريسمانى بر گردن خود بست وريسمان را بر ستونى از مسجد بست كه آن را « اسطوانهء توبه » مىگويند وگفت : نمىگشايم اين ريسمان را تا بميرم يا خدا توبهء مرا قبول كند . چون خبر أو به حضرت رسيد فرمود : اگر به نزد ما مىآمد ما از براي أو طلب آمرزش از خدا مىكرديم وچون خود به درگاه خدا رفته است خدا أولى است به أو . پس أبو لبابه روزها روزه مىداشت وشب به قدر سدّ رمق افطار مىكرد ودخترش شام أو را مىآورد وبراي قضاى حاجت ريسمان أو را مىگشود . چون حضرت برگشت شبى در حجرهء أم سلمة بود كه خدا توبهء أو را فرستاد وفرمود : اى أم سلمة ! خدا توبهء أبو لبابه را قبول كرد ؛ أم سلمة گفت : يا رسول اللّه ! رخصت مىدهى أو را اعلام كنم ؟ فرمود : بكن ؛ پس سرش را از حجره بيرون كرد وگفت : اى أبو لبابه ! تو را بشارت باد كه خداوند بخشنده توبهء تو را قبول كرد . أبو لبابه گفت : الحمد للّه . ومسلمانان برجستند كه ريسمان أو را بگشايند ، گفت : نه واللّه نمىگذارم تا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خود ريسمان مرا بگشايد ، پس حضرت تشريف آورد وفرمود : اى أبو لبابه ! خدا چنين توبه‌ات را قبول كرده است كه گويا الحال از مادر متولد شده‌اى . أبو لبابه گفت : آيا همهء مال خود را تصدق كنم ؟ فرمود : نه . گفت : دو ثلث مال خود را تصدق كنم ؟ فرمود : نه . گفت : نصف را ؟ فرمود : نه . گفت : يك ثلث را ؟ فرمود : بلى .