تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤
« منزّه است پروردگار من وشأن أو عظيمتر است از آنكه ادراك أو توان نمود » ، ودر وقت سحر بالهاى خود را مىگشايد وبر هم مىزند وصدا به تسبيح بلند مىكند ومىگويد : « سبحان اللّه الملك القدّوس سبحان اللّه الكبير المتعال لا إله إلّا اللّه الحيّ القيّوم » ، وچون صداى أو بلند مىشود خروسهاى زمين همه بال بر هم مىزنند وصدا به تسبيح حق تعالى بلند مىكنند ، وچون آن خروس ساكت مىشود آنها هم ساكت مىشوند وبالهاى آن خروس عرشي سفيد وپرهاى زير بالش سبز است وآن سفيدى وسبزى وخوشايندگى آن دو رنگ را با هم وصف نتوان كرد . پس با جبرئيل رفتم تا داخل بيت المعمور شدم ودو ركعت نماز كردم وجمعى از أصحاب خود را با خود ديدم كه جامه‌هاى سفيد پوشيده بودند وجمعى ديگر از ايشان را ديدم كه جامه‌هاى كهنه وكثيف پوشيده بودند ، آنها كه جامه‌هاى نيكو پوشيده بودند داخل بيت المعمور شدند وديگران را منع مىكردند ؛ چون از بيت المعمور بيرون آمدم دو نهرى ديدم كه يكى را كوثر وديگرى را نهر رحمت مىگفتند ، پس از نهر كوثر آشاميدم ودر نهر رحمت غسل كردم واين دو نهر با من بودند تا داخل بهشت شدم ودر دو طرف آن نهرها خانه‌هاى خود وأهل بيت خود وزنان طاهرهء خود را ديدم ، وخاك بهشت از مشك بود ، ودخترى را ديدم كه در نهرهاى بهشت غوطه مىخورد ، گفتم : تو از كيستى ؟ گفت : من از زيد بن حارثه‌ام چون به زمين آمدم زيد را بشارت دادم ؛ ومرغان بهشت را به بزرگى شتران بزرگ ديدم وانارهاى آن را مانند دلوهاى عظيم يافتم ، ودر بهشت درختى را ديدم كه اگر مرغى را در اصلش رها مىكردند هفتصد سال برگرد آن نمىتوانست گرديد ، وهيچ خانه‌اى در بهشت نبود مگر شاخى از آن درخت در آن خانه بود ، گفتم : اى جبرئيل ! اين چه درخت است ؟ گفت : اين درخت طوبى است كه حق تعالى فرموده است
طُوبى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ
« 1 » . حضرت فرمود : چون داخل بهشت شدم واز دهشت اين عجايب كه در آسمان هفتم
هامش
( 1 ) . سورهء رعد : 29 .