تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
أول - ابن شهرآشوب روايت كرده است كه : زنى بود از مشركان كه به زبان خود رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را بسيار اذيت مىرسانيد ، روزى از پيش آن حضرت گذشت وطفل دوماهه‌اى در دوش خود داشت ، چون به نزديك آن حضرت رسيد آن طفل به قدرت الهى به سخن آمد وگفت : « السلام عليك يا رسول اللّه محمد بن عبد اللّه » ، مادرش بسيار متعجب شد . حضرت فرمود : اى پسر ! از كجا دانستى كه منم رسول خدا ومحمد بن عبد اللّه ؟ گفت : مرا اعلام كرد پروردگار من وپروردگار عالميان وروح الأمين . حضرت پرسيد كه : روح الأمين كيست ؟ طفل عرض كرد : جبرئيل است كه اكنون بر بالاى سر تو ايستاده است وبه تو نظر مىكند . حضرت فرمود : چه نام دارى اى پسر ؟ عرض كرد : مرا عبد العزّى نام كرده‌اند ومن ايمان واعتقاد ندارم به عزّى ، تو هر نام كه مىخواهى مرا بگذار يا رسول اللّه . فرمود : تو را عبد اللّه نام كردم . عرض كرد : يا رسول اللّه ! دعا كن كه خدا مرا از خدمتكاران تو نمايد در بهشت . پس حضرت أو را دعا كرد وأو گفت : سعادتمند شد هركه به تو ايمان آورد وبدبخت شد هركه به تو كافر شد ، اين را گفت ونعره‌اى زد وبه رحمت الهى واصل شد « 1 » . دوم - كلينى وابن بابويه وراوندى وغير ايشان به سندهاى معتبر از حضرت امام جعفر
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 138 .