أول - ابن شهرآشوب روايت كرده است كه : زنى بود از مشركان كه به زبان خود رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را بسيار اذيت مىرسانيد ، روزى از پيش آن حضرت گذشت وطفل دوماههاى در دوش خود داشت ، چون به نزديك آن حضرت رسيد آن طفل به قدرت الهى به سخن آمد وگفت : « السلام عليك يا رسول اللّه محمد بن عبد اللّه » ، مادرش بسيار متعجب شد .
حضرت فرمود : اى پسر ! از كجا دانستى كه منم رسول خدا ومحمد بن عبد اللّه ؟
گفت : مرا اعلام كرد پروردگار من وپروردگار عالميان وروح الأمين .
حضرت پرسيد كه : روح الأمين كيست ؟
طفل عرض كرد : جبرئيل است كه اكنون بر بالاى سر تو ايستاده است وبه تو نظر مىكند .
حضرت فرمود : چه نام دارى اى پسر ؟
عرض كرد : مرا عبد العزّى نام كردهاند ومن ايمان واعتقاد ندارم به عزّى ، تو هر نام كه مىخواهى مرا بگذار يا رسول اللّه .
فرمود : تو را عبد اللّه نام كردم .
عرض كرد : يا رسول اللّه ! دعا كن كه خدا مرا از خدمتكاران تو نمايد در بهشت .
پس حضرت أو را دعا كرد وأو گفت : سعادتمند شد هركه به تو ايمان آورد وبدبخت شد هركه به تو كافر شد ، اين را گفت ونعرهاى زد وبه رحمت الهى واصل شد « 1 » .
دوم - كلينى وابن بابويه وراوندى وغير ايشان به سندهاى معتبر از حضرت امام جعفر
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 138 .