تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
حق تعالى فرموده است
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَجُنُوداً لَمْ تَرَوْها
« 1 » . يهودي گفت : حق تعالى براي حضرت صالح عليه السّلام شتر از سنگ بيرون آورد براي عبرت قوم أو . حضرت فرمود : چنين بود ومحمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را از اين بهتر داد ، ناقهء صالح با صالح سخن نگفت وشهادت به پيغمبرى أو نداد وما در بعضي از غزوات در خدمت آن حضرت نشسته بوديم ناگاه شترى به نزديك آن حضرت آمد وفرياد كرد وخدا أو را به سخن آورد وگفت : يا رسول اللّه ! فلان مرد مرا به كار فرمود تا پير شدم واكنون مىخواهد مرا نحر كند ومن پناه به تو آورده‌ام ، پس حضرت كسى به نزد صاحب أو فرستاد وآن شتر را از أو طلبيد وصاحبش آن را به آن حضرت بخشيد وحضرت آن را رها كرد ؛ روز ديگر در خدمت آن حضرت نشسته بوديم ناگاه اعرابى آمد وناقه‌اى را مىكشيد وديگرى بر آن ناقة دعوى مىكرد وگواهان آورده بود كه به دروغ گواهى مىدادند ، پس به امر الهى آن ناقة به سخن آمد وگفت : يا رسول اللّه ! فلان مرد را در من حقّى نيست ومن از اعرابىام وفلان يهودي مرا از اين اعرابى دزديده بود . پس يهودي گفت : إبراهيم عليه السّلام را حق تعالى در سنّ طفوليّت به عبرت گرفتن از عجائب خلق آسمان وزمين آگاه گردانيد ودر معرفت الهى كامل گردانيد ودلائل حق‌شناسى را بيان كرد . حضرت فرمود : چنين بود امّا إبراهيم عليه السّلام بعد از پانزده سال چنين آگاه شد وحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هفت سال از عمر شريفش گذشته بود كه گروهى از تجّار نصارى بسوى مكة آمدند ودر ميان صفا ومروه فرود آمدند پس بعضي از ايشان نظر كردند بسوى آن حضرت وشناختند أو را به صفتها ونعتها كه از أو در كتابهاى خود خوانده بودند وگفتند : اى طفل ! چه نام دارى ؟ گفت : محمد ، گفتند : پدر تو كيست ؟ گفت : عبد اللّه ، پس اشاره بسوى زمين
هامش
( 1 ) . سورهء احزاب : 9 .