انگشتان منوّرش نور مىتابيد ، وبه نور آن به راه مىرفتند .
دوم : بوى خوش آن حضرت كه از هر راه مىگذشت بعد از دو روز هركه مىگذشت از عطر آن حضرت مىدانست كه از آن راه عبور فرموده ، واز عرق آن حضرت جمع مىكردند وهيچ عطرى به آن نمىرسيد وداخل عطرها مىكردند ؛ ودلو آبى نزد آن حضرت آوردند وكف آبى گرفت ومضمضه كرد ودر دلو ريخت ، آن آب از مشك خوشبوتر گرديد .
سوم آنكه : چون در آفتاب مىايستاد آن حضرت را سايه نبود .
چهارم آنكه : با هركه آن حضرت راه مىرفت هرچه أو بلند بود آن حضرت به قدر يك شبر از أو بلندتر مىنمود .
پنجم آنكه : پيوسته در آفتاب ابر بر سرش سايه مىافكند وبا أو حركت مىكرد وهرگز مرغى از بالاى سرش پرواز نمىكرد .
ششم آنكه : از عقب مىديد چنانكه از پيش رو مىديد .
هفتم : هرگز بوى بد به مشام مباركش نمىرسيد .
هشتم آنكه : آب دهان به هر چيز مىافكند در آن بركت بهم مىرسيد ، وبه هر صاحب دردى كه مىماليد شفا مىيافت .
نهم آنكه : به هر لغت سخن مىفرمود .
دهم آنكه : در محاسن شريفش هفده موى سفيد بهم رسيده بود كه مانند آفتاب مىدرخشيد .
يازدهم آنكه : در خواب مىشنيد چنانكه در بيدارى مىشنيد ، وسخن ملائكة را مىشنيد وديگران نمىشنيدند ، وهرچه در خاطرها مىگذشت مىدانست .
دوازدهم : مهر نبوت در پشت مباركش نقش گرفته بود ونور آن بر نور آفتاب زيادتى مىكرد .
سيزدهم : آب از ميان انگشتانش جارى مىشد وسنگريزه در دستش تسبيح مىگفت .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 287
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٨٧