پس آن جوان گفت كه : وفا كردم به عهد خود ؟
گفت : نه .
جوان گفت : چرا ؟
گفت : زيرا كه زن نيز از آنها است كه در اين سفر بهم رسانيدهاى ومن در آن شريكم .
جوان گفت : راست گفتى ، همهء مال را بگير وزن را براي من بگذار .
گفت : من مال تو را نمىخواهم وحصّهء خود را از آن زن مىخواهم .
پس آن جوان ارّهاى آورد كه بر سر زن گذارد ودو حصّه كند ونصف را به أو بدهد .
پس آن مرد گفت كه : اكنون وفا به شرط خود كردى ، زن ومالها همه از توست ومن ملكم ، خدا مرا فرستاده بود كه تو را خبر دهم براي آنچه كردى نسبت به آن مردهاى كه بر سر راه افتاده بود « 1 » .
وبه سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : عابدى در بني إسرائيل بود كه هرگز متوجه أمور دنيا نشده بود ، پس إبليس پرتلبيس صدائى از بيني خود كرد كه لشكرهاى أو همه به نزد أو جمع شدند پس گفت : كيست كه برود وفلان عابد را گمراه كند ؟
پس يكى از ايشان گفت كه : من مىروم .
پرسيد كه : از چه راه أو را گمراه خواهى كرد ؟
گفت : از راه زنان .
گفت : از تو نيست ، أو هرگز معاشرت با زنان نكرده است ولذت آن را نيافته است .
پس ديگرى گفت كه : من مىروم .
پرسيد : از چه راه مىروى ؟
گفت : از راه شراب ولذت مطعومات .
گفت : نه ، كار تو نيست ، أو را از اين راه فريب نمىتوان داد .
پس ديگرى گفت : من مىروم .
هامش
( 1 ) . اختصاص 214 .