ترسان بودند ، پس جماعت ديگر آمدند وگفتند : گناهان شما بر ما ، پس خدا بر اين جماعت عذاب فرستاد وفرمود كه : آنها از من ترسيدند وشما جرأت كرديد بر من « 1 » .
به سند معتبر از أبو حمزهء ثمالى منقول است كه : در زمان گذشته مردى بود از فرزندان پيغمبران ومال بسيار داشت وانفاق مىنمود از آن مال بر ضعيفان ومسكينان ومحتاجان ، وچون آن مرد فوت شد زنش نيز از مال أو به نحوى كه أو خود صرف مىكرد انفاق كرد ، پس در اندك زماني آن مال تمام شد واز آن مرد طفلى مانده بود ، چون بزرگ شد بر هر كه مىگذشت رحمت مىفرستادند بر پدرش ودعا مىكردند كه خدا أو را خيّر وبخشنده ونيكوكار گرداند .
پس آن پسر به نزد مادر خود آمد وگفت : چگونه بود حال پدر من كه بر هر كه مىگذرم ترحّم مىكند بر پدر من ومرا دعا مىكند ؟
مادرش گفت : پدر تو مرد شايستهاى بود ، مال فراوان داشت وخرج مىكرد در راه خدا وبه ضعيفان وأهل مسكنت وأرباب حاجت بسيار مىداد ، چون أو مرد من نيز چنان كردم ومال به زودى تمام شد .
پسر گفت : اى مادر ! سببش آن است كه پدرم ثواب داشت در آنچه مىكرد وتو نامشروع كردى ومستحقّ عقاب بودى در آنچه كردى .
گفت : چرا اى فرزند ؟
گفت : براي آنكه پدرم مال خود را مىداد وتو مال ديگرى را مىدادى .
مادر گفت : راست گفتى اى فرزند ، گمان ندارم كه تو بر من تنگ بگيرى ومرا حلال نكنى .
پسر گفت : تو را حلال كردم ، آيا چيزى دارى كه من آن را مايه كنم واز فضل خدا طلب كنم شايد خدا گشادگى در أحوال ما بدهد .
گفت : صد درهم دارم .
هامش
( 1 ) . كافى 5 / 103 .