پرسيد كه : از چه راه مىروى ؟
گفت : از راه نيكى وعبادت .
گفت : برو كه تو يار اوئى .
پس آن شيطان به صورت مردى شد ورفت به آن مكان كه أو عبادت مىكرد ودر برابر أو ايستاد ومشغول نماز شد ، پس عابد خواب مىكرد وشيطان خواب نمىكرد ، عابد استراحت مىكرد وشيطان استراحت نمىكرد ، پس عابد به نزد آن شيطان رفت از روى شكستگى واخلاص وعمل خود را حقير مىشمرد در جنب عمل أو وگفت : به چه چيز تو را چنين قوّتى بر عبادت بهم رسيده است ؟
شيطان جوابش نگفت . باز مرتبهء ديگر به نزد أو رفت والتماس كرد كه با أو سخن بگويد ، پرسيد : به چه عمل به اين مرتبه رسيدهاى ؟
گفت : اى بندهء خدا ! گناهى كردم وتوبه كردم ، هر وقتي كه آن گناه را به خاطر مىآورم قوّت بر نماز بهم مىرسانم ؟
عابد گفت : بگو چه گناه كردى تا من نيز آن گناه را بكنم وتوبه كنم شايد به مرتبهء تو برسم واين قوّت را كه تو بر نماز دارى بهم رسانم .
گفت : داخل شهر شو وخانهء فلان فاحشة را بپرس ودو درهم به أو بده وبا أو زنا كن .
گفت : دو درهم از كجا بياورم ؟ من نمىدانم كه دو درهم چه چيز هست ، وهرگز متوجه دنيا نشدهام .
پس شيطان از زير پاى خود دو درهم بدر آورد وبه أو داد ، پس عابد با آن جامههاى عبادت متوجه شهر شد وأحوال خانهء آن فاحشة را پرسيد ، مردم نشان دادند گمان كردند كه عابد آمده است كه أو را هدايت كند .
چون عابد داخل خانهء آن زن شد دو درهم را بسوى أو انداخت وگفت : برخيز ، پس آن زن برخاست وداخل خانه شد وعابد را به خانه طلبيد وگفت : اى مرد ! تو به هيئتى به پيش من آمدهاى كه كسى به نزد مثل من با اين هيئت نمىآيد ، خبر خود را به من بگو كه به چه سبب متوجه اين كار شدهاى ؟
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1341
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٣٤١