بود ، پس در بعض سياحتهاى خود بيرون رفت ومرد كوتاهى از اصحابش با أو همراه بود واز آن حضرت جدا نمىشد ، چون به دريا رسيدند عيسى عليه السّلام « بسم اللّه » گفت به يقين درست وبر روى آب روان شد ، پس آن مرد نيز « بسم اللّه » گفت به يقين درست وقدم بر آب گذاشت واز پى بىآن حضرت روان شد وبه عيسى رسيد ، پس عجبي در نفس أو بهم رسيد گفت : اينك با عيسى روح اللّه به روى آب راه مىروم پس أو چه فضيلت وبرترى بر من دارد ؟ !
چون اين معنى در خاطرش خطور كرد ، در همان ساعت به آب فرو رفت ! پس استغاثه نمود به حضرت عيسى تا دستش را گرفت واز آب بيرون آورد ، پس از أو پرسيد كه : اى كوتاه ! چه در خاطر تو در آمد كه اين بليّه بر سرت آمد !
آن مرد آنچه در خاطر گذرانده بود به عيسى عليه السّلام عرض كرد .
عيسى عليه السّلام فرمود : نفس خود را در جائى گذاشتى كه خدا تو را در آنجا نگذاشته است ودعوى مرتبهاى كردى كه برتر از مرتبهء توست وبه اين سبب خدا تو را دشمن داشت ، پس توبه كن بسوى خدا از آنچه گفتى ودر خاطر گذرانيدى .
آن مرد توبه كرد وبرگشت به حالتي كه داشت ، پس از خدا بترسيد وحسد بر يكديگر مبريد « 1 » .
ودر حديث ديگر فرمود : روزى حضرت عيسى عليه السّلام گذشت بر جماعتى كه از روى شادى وطرب فريادها مىكردند ، پرسيد : چيست اين جماعت را ؟
گفتند : دختر فلان را با پسر فلان امشب زفاف مىكنند .
فرمود : امروز شادى مىكنند وفردا گريه ونوحه خواهند كرد !
شخصي پرسيد كه : چرا يا رسول اللّه ؟
فرمود : براي آنكه اين دختر امشب خواهد مرد !
پس آنها كه با حضرت ايمان آورده بودند گفتند : راست است فرمودهء خدا ورسول ،
هامش
( 1 ) . كافى 2 / 306 .