تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 851

مساهمون:

ص٨٥١

فصل دوّم در بيان آنچه ميان آن حضرت و مخالفان ظاهر شد تا وقت شهادت

سيّد ابن طاووس روايت كرده است به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السّلام كه در سالى از سالها هشام بن عبد الملك به حج آمد ، و در آن سال من در خدمت پدر به حج رفته بودم ، پس در مكّه روزى در مجمع مردم گفتم كه : حمد مىكنم خداوندى را كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به راستى و پيغمبرى فرستاده است ، و ما را به آن حضرت گرامى گردانيده ، پس مائيم برگزيدگان خدا بر خلق ، و پسنديدگان خدا از بندگان او ، و خليفه‌هاى خدا در زمين ، پس سعادتمند كسى است كه متابعت ما كند ، و شقى و بدبخت كسى است كه مخالفت ما نمايد و با ما دشمنى كند . پس برادر هشام اين خبر را به او رسانيد ، و در مكّه مصلحت در آن نديد كه متعرّض ما گردد ، چون آن ملعون به دمشق رسيد و ما بسوى مدينه معاودت كرديم ، پيكى بسوى عامل مدينه فرستاد كه پدرم را و مرا به نزد او به دمشق فرستد ، چون وارد دمشق شديم سه روز ما را بار نداد ، و در روز چهارم ما را به مجلس خود طلبيد . چون داخل شديم ، آن ملعون بر تخت پادشاهى خود نشسته بود و لشكر خود را مكمّل و مسلّح دو صف در برابر خود بازداشته بود ، و آماج خانه در برابر خود ترتيب داده بود ، و بزرگان قومش در حضور او به گرو تير مىانداختند ، چون در ساحت خانهء او داخل شديم ، پدرم در پيش مىرفت و من از عقب او مىرفتم ، چون نزديك آن لعين رسيديم به پدرم گفت كه : با بزرگان قوم خود تير بينداز ، پدرم گفت : من پير شده‌ام و اكنون از من تيراندازى