تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤

نشانم ، آن حضرت التماس او را قبول نمود ، آن نيك زن آن بدبخت را به آتش بسوخت « 1 » . در كشف الغمّه روايت كرده است كه چون آن ملعون حضرت را ضربت زد ، او را به نزد آن حضرت حاضر كردند ، به آن ملعون گفت كه : تو را چه باعث شد كه چنين فتنه‌اى در دين كردى ؟ آن ملعون گفت كه : شمشير خود را چهل صباح تند كردم و به زهر آب دادم ، از خدا سؤال كردم كه بدترين خلق را به آن بكشم ، حضرت در جواب آن ملعون فرمود كه : دعاى تو مستجاب شده است و تو كه بدترين خلقى به همين شمشير كشته خواهى شد ، پس به حضرت امام حسن عليه السّلام فرمود كه : چون من از دنيا بروم ، آن ملعون را به شمشير او قصاص كن « 2 » . قطب راوندى و ابن شهر آشوب و على بن عيسى اربلى از ابن وفا روايت كرده‌اند كه گفت : روزى من در مسجد الحرام بودم ، مردم را ديدم كه بر دور مقام ابراهيم جمع شده بودند ، از سبب اجتماع ايشان پرسيدم ، گفتند كه : راهبى مسلمان شده است . چون به نزديك آمدم ، مرد پيرى ديدم با جثّهء عظيم ، جبّهء پشمينه پوشيده بود ، كلاه پشمينه بر سر داشت و در برابر مقام ابراهيم عليه السّلام نشسته . شنيدم كه مىگفت : من در كنار دريا صومعه‌اى داشتم ، روزى از صومعهء خود به دريا نظر مىكردم ناگاه ديدم كه مرغى مانند كركس از هوا به زير آمد ، بر سنگى نشست كه از ميان دريا بلند شده بود و قى كرد ، پس ربع انسانى از گلوى او افتاد ، آنگاه پرواز كرد ناپيدا شد ، و بعد از ساعتى برگشت باز ربع انسانى قى كرد ، چون چهار مرتبه چنين كرد ، قىكرده‌هاى او به يكديگر پيوست مردى شد ايستاد ، من از آن حالت تعجّب بسيار كردم ، بعد از ساعتى آن مرغ باز برگشت ربع او را جدا كرده فرو برد پرواز كرد ، پس برگشت باز ربع ديگر برداشت باز پرواز كرد ، تا آنكه چهار مرتبه چنين كرد همهء آن مرد را فرو برد و پرواز كرد . پس تعجّب من زياده شد ، پشيمان شدم كه چرا از آن مرد نپرسيدم كه تو كيستى ، به حيرت در آن سنگ نظر مىكردم ناگاه ديدم آن مرغ برگشت و ربع بدن آدمى قى كرد ،

هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 1 / 22 .
( 2 ) كشف الغمّه 2 / 57 .