تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩

امام حسن عليه السّلام را فرمود كه : ابو ذر را طلب كن ، چون ابو ذر حاضر شد جنازه را برداشتند و بسوى بقيع بردند و بر آن حضرت نماز كردند . چون حضرت امير عليه السّلام از نماز فارغ شد ، دو ركعت نماز بجا آورد و دستهاى خود را بسوى آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا اين دختر پيغمبر توست فاطمه ، پس بيرون بر او را از ظلمتها بسوى نور و از شدّتها بسوى شادى و سرور ، پس زمين روشن شد به قدر يك ميل در يك ميل . و چون خواستند كه آن حضرت را دفن كنند ، ندا رسيد از بقعه‌اى از بقعه‌هاى بقيع كه : بسوى من بيائيد كه تربت او را از من برداشته‌اند . چون نظر كرد حضرت ، قبر كنده‌اى ديد ، پس جنازهء آن حضرت را نزد آن قبر گذاشتند ، حضرت امير المؤمنين عليه السّلام از كنار قبر ندا كرد : اى زمين ! امانت خود را كه دختر رسول خدا است به تو سپردم ، پس از زمين صدائى آمد كه : يا على من مهربان‌ترم به او از تو ، برگرد و آزرده مباش . چون حضرت خواست برگردد ، قبر پر شد و با زمين هموار و ناپيدا شد ، و ديگر ندانستند كه در كجاست تا روز قيامت « 1 » . بدان كه در عمر شريف حضرت فاطمه عليها السّلام و در وقت وفات او اختلاف بسيار است ، اكثر روايات معتبره دلالت مىكند بر آنكه عمر شريف او در آن وقت هيجده‌ساله بود ، بعضى بيست و سه سال و بعضى سى سال و بعضى بيست و هفت سال و بعضى بيست و هشت سال و بعضى سى و پنج سال نيز گفته‌اند ، و اصح و اشهر ميان علماى اماميّه قول اوّل است .

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 43 / 214 - 215 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 279 | العلامة المجلسي