نحوست اين برادر بكند . چون چنين كردند و آن برادر ديگر را بر بالاى تخت بردند ، چون كشيشان شروع به خواندن انجيل كردند ، باز همان حالت اوّل روى نمود و نحوست اين برادر بدتر بود ، و سرّ اين كار را ندانستند كه اين از سعادت سرورى است به نحوست آن دو برادر .
پس مردم متفرّق شدند ، و جدّم غمناك به حرمسرا بازگشت و پردههاى خجالت درآويخت . چون شب شد ، به خواب رفتم ، در خواب ديدم كه حضرت مسيح عليه السّلام و شمعون و جمعى از حواريّون در قصر جدّم جمع شدند و منبرى از نور نصب كردند كه از رفعت بر آسمان سربلندى مىنمود ، و در همان موضع تعبيه كردند كه جدّم تخت را گذاشته بود ، پس حضرت رسالت پناه محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با وصى و دامادش على بن أبي طالب عليه السّلام و جمعى از امامان و فرزند بزرگوار ايشان قصر را به نور قدوم خويش منوّر ساختند ، پس حضرت مسيح عليه السّلام به قدم ادب از روى تعظيم و اجلال به استقبال حضرت خاتم الانبياء شتافت و دست در گردن آن جناب در آورد پس حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : يا روح اللَّه آمدهايم كه مليكه فرزند وصىّ تو شمعون را براى اين فرزند سعادتمند خود خواستگارى نمائيم ، و اشاره فرمود كه به ماه برج امامت و خلافت امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزند آن كسى كه تو نامهاش را به من دادى .
پس حضرت نظر افكند بسوى شمعون و گفت : شرف دو جهانى به تو روى آورده ، پيوند كن رحم خود را به رحم آل محمّد صلوات اللَّه عليهم ، پس شمعون گفت : كردم ، پس همگى بر آن منبر بر آمدند ، و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خطبهاى انشاء فرمودند و با حضرت مسيح عليه السّلام مرا به حسن عسكرى عليه السّلام عقد بستند ، و حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با حواريّان گواه شدند .
چون از آن خواب سعادت مآب بيدار شدم ، از بيم كشتن آن خواب را براى جدّ و پدر نقل نكردم ، و اين گنج رايگان را در سينه پنهان داشتم ، و آتش محبّت آن خورشيد فلك امامت روز به روز در كانون سينهام مشتعل مىشد ، و سرمايهء صبر و قرار مرا به باد فنا مىداد تا به حدّى كه خوردن و آشاميدن بر من حرام شد ، و هر روز چهره كاهى مىشد و بدن مىكاهيد و آثار عشق نهانى در بيرون ظاهر گرديد ، پس در شهرهاى روم طبيبى نماند
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 1004
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٠٤