تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
كه او را ابو الهيجاء ميگفتند نيز به حج آمده بودند . من در ماه ذى قعده بمدينه آمدم و بكاروان مصرى كه ابو بكر محمد بن على مادرانى با مردى از اهل مغرب در آن بود ، برخورد كردم ، پير مردى مغربى ميگفت اصحاب پيغمبر را ديده است مردم بدور وى ازدحام نموده و با او مصافحه ميكردند . بطورى كه نزديك بود از كثرت ازدحام هلاك شود . در اين موقع عموى من ابو القاسم طاهر بن يحيى بجوانان و غلامان خود دستور داد كه مردم را از دور پير مرد دور كنند . آنها هم مردم را دور كردند و او را برداشته بخانهء « ابو سهل طفى » كه عمويم در آنجا منزل كرده بود آوردند . آنگاه بمردم اجازه دادند كه هر كس ميخواهد او را به بيند به خانه مزبور در آيد مردم هم آمدند . پير مرد پنج نفر همراه داشت كه ميگفتند آنها نواده‌گان او هستند و در ميان آنها پير مرد هشتاد و چند ساله‌اى بود . ما از پير مرد پرسيديم اين كيست ؟ گفت اين نوهء من است ! يك نفر آنها هفتاد سال و دو نفر ديگر در حدود پنجاه يا شصت سال داشتند و ديگرى هفده ساله بود . پير مرد ميگفت اين نوهء پسر من است ! و از آن پسر هفده ساله كوچكتر ميان آنها نبود . هر كس پير مرد را ميديد او را مردى سى ساله يا چهل ساله ميدانست موى سر و صورتش سياه ، لاغر اندام و متوسط القامه بود موى صورتش كم و كوتاه بود . ابو محمّد علوى گفت : اين پير مرد كه نامش على بن عثمان بن خطاب بن مرة بن مؤيد بود ، آنچه را ما از وى نوشتيم از زبان خود وى شنيديم و شخصا براى ما روايت كرد . ما او را چنان ديديم كه در موقع گرسنگى گوئى موى زير لبش سفيد ميگشت و هنگام سيرى سياه ميگرديد ! ابو محمد علوى ميگويد : اگر جماعتى از اشراف و حاجيان اهل مدينه و غيرهم كه از همه جا به حج آمده بودند حكايت پير مرد را نقل نميكردند ، من هم آنچه از او ميشنيدم از وى روايت نمىنمودم . من هم در مدينه و هم در مكه در خانه‌اى كه معروف به « مكتوبه » و خانهء على بن عيسى جراح بود از وى حديث استماع كردم همچنين در