موسى و عيسى و ابراهيم و نوح و آدم پيغمبر خداست هر جنبندهاى كه در روى زمين است و هر پرندهاى كه در آسمان است خداوند آن را نابود مىكند .
آنگاه بعمر گفت : اى پسر خطاب واى بر تو از اين كار كه امروز نمودى و از عواقب آن . از خانهء من بيرون برو پيش از آنكه شمشيرم را بكشم و امت جفا جوى را بكشم عمر هم با خالد بن وليد و قنفذ و عبد الرحمن بن ابى بيرون رفتند .
امير مؤمنان فضه را صدا زد و فرمود : اى فضه بانوى خود زهراء را درياب كه دچار درد زائيدن شده است . چون فضه به كار آن مخدره پرداخت . بچهاى كه پيش از ولادت نام او را محسن گذارده بودند سقط گرديد ! امير المؤمنين فرمود : اين بچه بنزد جدش رسول خدا ميرود و بوى شكايت مىكند .
امير المؤمنين در تاريكى شب زهرا را برداشته باتفاق حسن و حسين و زينب و ام كلثوم بدر خانهء مهاجر و انصار ميرفت ، و آنها را به ياد خدا و پيغمبر و بيعت و پيمانى كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله در زمان حيات خود در چهار جا براى وى گرفت و در هر مورد مسلمانان او را امير المؤمنين ( ع ) دانستند مىآورد و همه وعده ميدادند كه فرداى آن شب به يارى وى قيام كنند ولى چون صبح ميشد هيچ كس حركتى از خود نشان نميداد .
دادخواهى امير المؤمنين « ع »
سپس امير المؤمنين عليه السّلام محنتهاى عظيمى را كه بعد از پيغمبر ديد و با آن امتحان خود را داد ، به آن حضرت شكايت مىكند . ميگويد : يا رسول اللَّه داستان من مانند داستان هارون است و من بشما همان را ميگويم كه هارون بموسى گفت :
ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
« 1 » يعنى : فرزند مادرم مردم مرا تنها گذاشتند و نزديك بود مرا بكشند پس تو كارى نكن كه دشمن به من سرزنش كند ، و مرا با مردم ظالم
هامش
( 1 ) سورهء اعراف آيه 150 .