تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
بازگشت به سوى خداوند فرا خواند تا از خونهايى كه ريخته است و حرمتهايى كه شكسته و شهرها كه ويران كرده است و اموال و زنانى را كه حلال دانسته و ادعاى مواردى كه خداوند او را شايسته آن ندانسته است - همچون امامت و نبوت توبه كند . به او فهماند كه در توبه براى او گشاده و امان براى او موجود است و اگر او از كارهايى كه موجب خشم خداوند متعال است دست بردارد و در جماعت مسلمانان درآيد همين موضوع جرمهاى گذشته او را با همه بزرگى خواهد پوشاند و بدين وسيله به بهره و پاداش بزرگ در دنيا و آخرت خواهد رسيد . ابو احمد اين نامه را همراه فرستاده‌اى گسيل داشت . فرستاده تقاضا كرد او را نزد سالار زنگيان ببرد ، آنان از پذيرفتن آن نامه و بردن او پيش سالار خود امتناع كردند ، فرستاده آن نامه را پيش ايشان پرتاب كرد ، زنگيان نامه را برداشتند و پيش سالار خود بردند ، آن را خواند و هيچ پاسخى نداد . فرستاده پيش ابو احمد برگشت و او را آگاه ساخت . ابو احمد پنج روز به سان ديدن از كشتيها و مرتب ساختن سرهنگان و غلامان و وابستگان در آنها و انتخاب تيراندازان و نشاندن در زورقها سرگرم بود و سپس روز ششم همراه سپاهيان خود و پسرش ابو العباس آهنگ شهر سالار زنگيان كه آن را « مختاره » نام نهاده بود كرد . ابو احمد از راه رود ابو الخصيب سوى آن شهر رفت و بر آن مشرف شد و با دقت نگريست ، استوارى و ديوارهاى بلند و خندقهاى ژرف آن را ديد كه از هر سو شهر را احاطه كرده است و متوجه شد راهى را كه به شهر مى رسد كور كرده است و منجنيقهاى بسيار و عراده‌ها و كمانهاى چند تيره و ابزارهاى جنگى ديگر بر ديوارها و باروى شهر نهاده است . ابو احمد چيزهايى ديد كه نظير آن را از هيچيك از ستيز كنندگان با خليفه نديده بود و شمار جنگجويان و اجتماع ايشان چنان بود كه كار خويش را دشوار ديد . زنگيان همين كه ابو احمد و سپاهيانش را ديدند چنان بانگ برداشتند كه زمين به لرزه درآمد ، ابو احمد در آن حال به پسرش ابو العباس گفت : كنار ديوار شهر پيشروى كند و كسانى را كه بر فراز ديوارند تيرباران كند . ابو العباس چنان كرد و كشتيهاى خود را چندان جلو برد كه به ديواره و بندرگاه قصر سالار زنگيان رسيد . زنگيان نيز همگى به جايى كه كشتيها نزديك شده بودند آمدند و هجوم آوردند ، تيرها و سنگهاى منجنيقها و عراده‌ها و فلاخنهاى ايشان پياپى مى رسيد و عوام زنگيان نيز با دست خويش سنگ مى انداختند آن چنان كه چشم به هر سو مى افتاد