زنگيان نامه نوشت و اين موضوع را به اطلاع او رساند و اينكه به مذار پناه برده است .
ابو جعفر طبرى مى گويد : محمد بن حسن بن سهل براى من نقل كرد و گفت : محمد بن هشام كرنبائى ، كه معروف به ابو وائله است ، براى من نقل كرد و گفت : آن روز من پيش سالار زنگيان بودم ، او سخن مى گفت كه ناگاه نامه سليمان رسيد و موضوع شكست و پناه بردن خود را به مذار نوشته بود ، همين كه صاحب زنج آن نامه را گشود و چشمش به موضوع شكست و گريز افتاد بند شكمش گشوده شد و براى قضاى حاجت برخاست و برگشت و نشست و نامه را برداشت و دقت كرد ، همين كه چشمش به موضوع شكست افتاد باز برخاست و اين كار را چند بار تكرار كرد و من در بزرگى مصيبت هيچ شك و ترديدى نكردم ولى خوش نداشتم از او بپرسم ، چون اين كار طولانى شد گستاخى كردم و گفتم : مگر اين نامه سليمان بن موسى نيست گفت : چرا ، خبرى نوشته است كه پشت را در هم مى شكند ، گفته است : كسانى كه به مقابله او آمده بودند چنان با او در افتادند كه هيچ چيز از [ لشكر ] او باقى نمانده است و اين نامه خود را از مذار نوشته است و چيزى جز خويشتن را به سلامت در نبرده است .
ابو وائله گفت : به ظاهر اين را بلايى بزرگ شمردم و خدا مىداند چه شادى اى در دل خويش نهان داشتم . او گويد : على بن محمد صاحب زنج بر اين خبر ناخوشى كه رسيده بود شكيبايى و تظاهر به دليرى كرد و نامهيى به سليمان بن جامع نوشت و او را بر حذر داشت كه مبادا بر سر او همان رود كه بر شعرانى رفت ، و به او فرمان داد در كار خويش بيدار و در حفظ و نگهدارى آنچه پيش اوست كوشا باشد .
ابو جعفر طبرى مى گويد : پس از اين موضوع ابو احمد را همتى جز تعقيب سليمان بن جامع نبود . پيشتازان او آمدند و خبر آوردند كه سليمان در حوانيت است .
ابو احمد پسرش ابو العباس را با ده هزار تن گسيل داشت ، او خود را به حوانيت رساند و سليمان را آنجا نديد ولى آنجا با دو تن از سرهنگان زنگيان كه به شجاعت و نيرو شهره بودند برخورد ، يكى از آن دو معروف به شبل بود و ديگرى ابو الندى نام داشت و از ياران قديمى سالار زنگيان بودند كه آن دو را در همان آغاز خروج خود به فرماندهى گماشته بود ، سليمان بن جامع اين دو سرهنگ را در حوانيت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 131
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٣١