صاحب كرم جهان محمد * منعوت به عقل و علم بىحد « 1 »
اين پادشه ملك نشان را * سلطان سراچهء جهان را
چون آخر كار يافت شاهى * تا هست سپيدى و سياهى ،
اين پادشهى به دو بماناد * بر تخت و سرير و دانش و داد
اعداش شده به تيغ مقهور * احبابش و اولياش منصور
ايمن ز حوادث زمانه * نامش به كرم شده نشانه
اين نامه بر آن صفت كه او گفت * آن خواجه كه هست با كرم جفت
بر نام وى اين ورق گشادم * وين گنج به نام او نهادم
گنجى است كه ماند جاودانه * در ملك جهان شود نشانه
تاريخ دوازده امامى * در سامى دهر گشت نامى
درج گهرست و برج دانش * خوانند ز جان جهانيانش
تاريخ بسيست در زمانه * كامروز به نظم شد فسانه
قومى در طبع بر گشاده * شهنامه صفت بنا نهاده
فردوسى پاك دين دانا * آن بر همه حكمتى توانا
شهنامه بر آن نمط كه او گفت * و إن درّ بدان صفت كه او سفت
وزن متقاربست يك سر * بنگاشته همچو درّ و گوهر
خالى ز خطا و سهو گفته * صد گنج گهر درو نهفته
من بنده كه درّ نظم سفتم * پنجاه و دو سال شعر گفتم
شعرم كه به شعريان رسيده است * گوش ملك و فلك شنيدست
هر وزن كه هست گفتهام پاك * زين خاطر تيز و طبع درّاك
گرد در نظم او نگشتم * آن راه به عقل در نوشتم
عيبم نكند كسى در اين باب * من مدعيم ولى نه كذّاب
زين پس منم و دعاى سلطان * خورشيد ضمير چرخ گردان
فغفور جهان و خسرو دين * سلطان و شهنشه خواقين
شاهى كه جهان ازوست آباد * چشم فلك از جمال او شاد
تا دور زمانه باد نامش * معمور همه جهان بكامش
اولاد بنات و از بنينش * تا زيد « 2 » نشان آفرينش
هامش
( 1 ) اين شعر در نسخهء تبريز نيامده است
( 2 ) در اين كلمه « ز » در اصل هم محو شده و كلمه حدسى است . شايد : تأييد .