تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
قبرش را نشناختيد . برخى از صاحب اختياران گفتند : زنان مسلمان را بياوريد تا اين قبرها را نبش كنند تا ما جنازهء فاطمه را بيابيم و بر او نماز بگزاريم و مزارش را زيارت كنيم . اين خبر به گوش امير مؤمنان ( ع ) رسيد . آن حضرت خشمگين و در حالى كه چشمانش سرخ شده و رگهاى گردنش برجسته گشته بود با قباى زرد خود كه در هر مشكلى آن را مىپوشيد و با تكيه بر شمشيرش ذو الفقار ، بيرون آمد تا به بقيع رسيد . ( 1 ) شخصى به سوى مردم رفت و به آنان گفت : اين على بن ابى طالب است كه چنان كه مىبينيد مىآيد او به خدا قسم مىخورد كه اگر كسى يك سنگ از اين قبرها بردارد همه را از دم تيغ مىگذراند . برخى آن حضرت را سر راه ديدند و مالك به او گفت : اى ابو الحسن به خدا سوگند هرآينه ما قبر فاطمه را مىشكافيم و بر او نماز مىگزاريم . پس على ( ع ) به دست خود جلو جامهء او را گرفت و او را از جاى بلند كرد و محكم بر زمينش كوبيد و گفت : از ترس آن كه مبادا مردم به ارتداد گرفتار آيند از حق خود گذشتم اما در مورد قبر فاطمه به خدايى كه جان على دريد قدرت اوست ، اگر تو و يا يكى از همراهانت اندكى آهنگ آن كنند ، همانا زمين را از خونتان سيراب مىكنم . پس اگر دوست دارى متعرض قبر شو . ( 2 ) در اين هنگام يكى ديگر جلو آمد و به آن حضرت گفت : « اى ابو الحسن به حق رسول خدا و به حق كسى كه بر فراز عرش است دست از او بردار كه ما از انجام كارى كه تو را ناخوشايند باشد ، بازخواهيم‌ايستاد . على ( ع ) دست از او برداشت و مردم پراكنده شدند و ديگر از نبش قبر فاطمه منصرف گشتند . »