به خدا صادق باشى خواه در لفظ محبّ خوانده شوى و خواه عاشق . در « امالى » صدوق به اسنادش روايت شده است
عن المفضّل قال : سألت أبا عبد اللَّه عليه السّلام عن العشق ، قال : قلوب خلت عن ذكر اللَّه فأذاقها اللَّه حبّ غيره .
بديهى است كه اين حديث در مذمّت عشق نفسانى غير عفيف است ، و سخن در عشق حقيقى با خدا است و اطلاق عاشق و معشوق بر حق سبحانه هيچ گونه خطاب خلاف ادب نيست علاوه اينكه اجازهء روايى را هم نقل كردهايم .
مرحوم فيض صاحب « وافى » و « صافى » در رسالهء « گلزار قدس » نيز در اين مقام همين بيان را دارد و خلاصهء آن اينكه گويد : « و امّا آنچه گروهى از قاصران گمان كردهاند كه نسبت عشق و محبّت به جناب الهى روا نيست از جمود طبع ناشى شده و بناى آن بر قصور است از شناختن جناب الهى ، و معنى عشق نيست مگر فرط محبّت و استيلاى آن كه در قرآن مجيد از آن به شدّت حبّ تعبير شده چنان كه مىفرمايد :
وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ
.
داستان نصل با امير المؤمنين عليه السّلام را كه از « انوار » سيّد جزائرى نقل كردهايم ، عارف جامى نيكو به نظم درآورده است و آن را شيخ بهائى در دفتر چهارم « كشكول » نقل كرده است ( ص 412 ط 1 ) :
شير خدا شاه ولايت على * صيقلى شرك خفىّ و جلى
روز احد چون صف هيجا گرفت * تير مخالف به تنش جا گرفت
غنچهء پيكان به گل او نهفت * صد گل محنت ز گل او شكفت
روى عبادت سوى محراب كرد * پشت به درد سر اصحاب كرد
خنجر الماس چو بند آختند * چاك به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچهء زنگار گون * آمد از آن گلشن احسان برون
گل گل خونش به مصلّى چكيد * گشت چو فارغ ز نماز آن بديد
اين همه گل چيست ته پاى من * ساخته گلزار مصلّاى من