وى درد دل و ناراحتيش را با او در ميان گذاشت و او شكايت همين ناراحتى خود را به وى نمود ؛ ساعتى موفقيّتانگيز بود ؛ از خداوند خواستند كه آنچه با لطف خود موجب اتّفاق كلمه و از بين بردن تشتّت و پراكندگى امّت مىشود به خاطرشان خطور ، و هستهء اصلى آن را به عقل و روحشان الهام فرمايد .
آنچه آن دو بزرگوار در آن اتّفاق نظر داشتند اين بود كه دو طائفه - شيعه و سنّى - مسلمانند ، و بدون ترديد به « دين حنيف اسلام » معتقد .
بنابراين ، آنها نسبت به آنچه پيامبر اكرم ( ص ) آورده مساويند و اختلافى ندارند ، اختلافى كه موجب افساد در تلبس به اساس اسلام باشد . در هيچ اصل اساسى اختلاف در بينشان نيست ، هيچ نزاعى در ميان آنان وجود ندارد جز آن مقدار اختلافى كه مجتهدان در طرز استنباط احكام از كتاب ، سنّت ، اجماع و دليل چهارم ( عقل ) دارند ، و اين اختلاف جزئى به حدّى نيست كه موجب شقاق و دورى شود و يا امّت را در گودال و درّهء عميق هلاكت ، ساقط نمايد . بنابراين ، چه باعث شده كه بايد شرارهء خصومت و اختلاف ، از زمانى كه اين دو نام ( سنّى و شيعه ) به وجود آمده تا آخرين دورانها بين اين دو گروه زبانه بكشد ؟ !
اگر هر كدام از دو طائفه با نظر تحقيق - نه با نظر خشم و دشمنى - در ادلّهء يكديگر نظر مىافكندند ، « حق » آشكار مىشد ، و صبح حقيقت براى كسانى كه چشم حقيقت بين داشتند روشن مىگشت .
لذا ، آن دو بزرگمرد بين خود قرار گذاشتند كه او كتبا سؤال را
المراجعات ( گفت و شنودهاى مذهبى حق جو و حق شناس ) ( فارسى ) — صفحة 16
مساهمون: السيد عبد الحسين شرف الدين
ص١٦