دارودسته وى اسير مىبيند ، با كمال احترام به دلىآقا سلام كرده مؤدبانه مىگويد : « فكر مىكنم شماها به پول احتياج داريد و من فعلا سيصد روبل بيشتر ندارم . با كمال ميل مىخواهم همهى آن را تقديمتان كنم ، اما خواهشى هم از شما دارم و خواهشم اين است كه آن مقدار پول كه براى رفتن تا الكساندرا پول براى هزينهى كرايه اسب لازم است ، در اختيارم بگذاريد » . ولى دلىآقا مبلغى خيلى بيشتر از حد انتظار دكتر به او برمىگرداند و شخصا نيز تا ايستگاه بعدى وى را بدرقه مىكند تا آدمهايش دوباره در وسط راه لختش نكنند . يك بار نيز كشيش بخت برگشتهيى در دامشان گرفتار مىشود كه تمامى موجودىاش از پنجاه روبل تجاوز نمىكرده و آن هم تهيهى جهيزيه براى عروسى دخترش بوده است . راهزن جوانمرد پنجاه روبل ديگر روى آن مىگذارد و همه را به كشيش پس مىدهد و مىگويد اين مبلغ را هم از طرف من به دخترتان بدهيد و بگوييد هديهى عروسى ناقابلى از دلىآقا است . اين چشمهى آخرى نشان مىدهد كه اين دزد مردمدوست ، چنين حرفهى مخاطرهآميز و پر دردسر را جز به سائقهى كمك براى تهيهى جهيزيه دخترى كه دوستش مىدارد و پدرش خواهان دادن جهيزيه مفصلى است ، انتخاب نكرده است . اميدوارم براى آرامش خاطر جهانگردان بعدى آرزوهاى زندگى زناشويى اين دلىآقاى نازنين تاكنون به كلى تحقق يافته باشد و زندگى آرام و آبرومندى را در يكى از دهكدههاى تاتار آغاز كند و تنها گهگاه به يادآورى خاطرههاى خوش و پرحادثهى آن روزگاران قناعت ورزد .
چشمهى آب لاگرت نزديك گردنهيى بود كه در آن سوى گردنه منظرهى اطراف عوض مىشد . جنگلها كمدرختتر و كوهستانهاى مرتفع خشك و عارى از سبزى بودند و نوك قلهى لخت كوهها كه از صخرههاى سخت بنفش رنگى پوشيده شده بودند ، به خوبى نمايان بود .
از قصبهى بزرگ مالاكاننشين نيكيتينا « 1 » گذاشتيم ، سپس وارد دهكده ارمنىنشين گامززمن « 2 » شديم . خانههاى اين آبادى عموما گلى و عارى از آن همه تميزى و ظرافت ساختمانهاى چوبى شهرك مطرودين مذهبى سابق الذكر بود . درست نفهميديم چرا در همچو محل نامناسبى كه كثافت از زمين و آسمان مىباريد ، ايستگاهى داير كرده بودند .
مسئول ايستگاه بعد از گوشمالى دادن و توپوتشر بالأخره مجبور شد اسبانى در اختيار
هامش
( 1 ) .Nikitina( 2 ) .Gamzezmann