اين مردمان ريزنده را و پوشيده « 1 » را ؟ !
قصهء بيست و نهم وفات ابراهيم عليه السلم و ساره
ابرهيم از پس آمدن اسحق بيست و سه سال بزيست و دعوتها كرد ، بسيار خلق بوى بگرويدند . و چون بمرد صد و بيست و نه [
a 53
] سالش بود . مرگش پس نماز ديگر بود به ماه محرّم بروز پنجشنبه . و مرگش بر بيمارى بود بيست و پنج روز ، و آمدن ملك الموت عليه السلام آشكارا بود بوى و لجاج كرد در مرگ با عزرائيل ، و گفت : هل رأيت خليلا يقبض روح خليله ؟ جبريل آمد گفت :
هل رأيت خليلا يكره لقآء خليله ؟
آنگاه ابرهيم گفت زودتر جانم برگير . و اسحق را خليفه كرده بود بشام و اسمعيل را بحجاز .
اسحق پس ابرهيم و اسمعيل چهل سال ديگر بزيست و جمله پنجاه و دو سال بزيست .
و اختلاف كردهاند درآمدن يعقوب كه بزندگانى ابرهيم بود يا پس مرگ .
بيشتر برآنند كه پيش از مرگ بود زيرا كه حق تعالى او را مژده داده بود به يعقوب . و ساره پس مرگ ابرهيم دو سال بزيست . و اسمعيل و اسحق بر شريعت ابرهيم بودند تا وقت موسى . ليكن هر يكى را زيادت و نقصان همىبود در شريعت كه حق سبحانه و تعالى فرمود ايشان را .
اين بود قصهء ابراهيم عليه السّلم .
هامش
( 1 ) - پوسيده