و بديدى تا آنگاه كه ده ساله شد و آن حال و روزگارها « 1 » برگشت و كشتن فرزندان بگذشت . پس مادر بيامد و ابرهيم را برگرفت و به شهر برد و پدر را از حال او آگاه كرد .
و بروايتى ديگر همچنان در آن غار مىبود تا هژده سال برآمد . ملك تعالى او را مىپرورد و بدين مدت ندانست كى از غار بيرون بايد آمد . آنگاه كه بيرون شد وقت نماز شام ستارهء ديد و قصهء آن آمده است باخبار ، كچون دوازده « 2 » ساله شد مادرش نزديك او آمد . ابراهيم گفت اى مادر خداوند من كيست ؟ گفتم منم . گفت خداوند تو كيست ؟ گفت پدرت . گفت پدرم هست ؟
گفت هست . گفت خداوند پدرم كيست ؟ گفت نمرود . گفت خداوند نمرود كيست ؟ گفت او را خداوند نيست كه او خداوند خداوندانست . ابرهيم گفت اى مادر ترا نادان يافتم . اين چنين شايد بود ؟ !
آنگاه مادرش بيامد و پدرش را خبر كرد و گفت پسر را پنهان كرده بودم چندين سال ، و حال بگفت . پدرش برفت و ابرهيم را بديد ، شاد شد ، خواست بشهرش برد ، ابرهيم چنان كه از مادرش پرسيده بود
] b 02 [
باز پرسيد كه خداوند من كيست ؟ گفت مادرت . گفت خداوند مادرم كيست ؟ گفت منم .
گفت خداوند تو كيست ؟ گفت نمرود . گفت خداوند نمرود كيست ؟ پدرش گفت خاموش كه او خداوند همگنان است . ابرهيم گفت من اين نپذيرم .
آزر گفت مادر ابراهيم را ، كه اين پسر را اينجا بگذار كه اگر بشهرش بريم ما را در بلاى « 3 » افكند . او را بگذاشتند و برفتند . و چند سال ديگر در آن غار بماند .
تا روزى انديشه كرد كه من اينجا چه كنم ، بروم و خداى خود را طلب
هامش
( 1 ) - روزگار
( 2 ) - دوانزده
( 3 ) - در بلايى