عذاب بيفزايد . پيغامبر گفت شما برويد تا ببينيد كه هلاك شده است .
و سبب هلاكتش آن بود كه او را سپاهسالارى بود نامش شاهوار ، مردى بود با دولت و هر كجا رفتى نصرتش بودى و هميشه سوى روم رفتى و شهرها ستدى ، حسد كردند در كار او پيش كسرى كه او عاصى خواهد شدن . كسرى
] b 022 [
نامه نبشت برو كه برخيز و بيا . باز انديشه كرد كه نبايد كه نيايد . باز نامه نبشت كه هم آنجا كه هستى مىباش كه از بهر آن كار كه ترا مىخواندم كفايت شد .
صاحب بريدى بود او را بر درگاه كسرى ، شاهوار را از آن حال خبر كرد . شاهوار نامه نبشت بملك روم كمن راه تو گشاده كردم ، برخيز و بنزديك كسرى آى و او را بگير كه هرچه در لشكر اوست مرديست به كار آمده همه با منست ، و سلاح و خزينه و آنچه مانند اينست پيش منست . و خود برخاست و بشهرى ديگر شد .
و قيصر با لشكر روى بپارس نهاد . كسرى را از آن حال خبر كردند غمناك شد و به خانه درآمد . مرو را دخترى بود بزرگ ، پرسيد كه ترا چه بوده است ؟
كسرى قصّه بگفت . دختر گفت من حيلهء اين ترا بگويم . گفت چگونه است ؟
گفت نامها نويس بسوى سپاهسالار و در وى حيلها ياد كن . وى چنان كرد ، نامها نبشت و بجاسوس داد و بفرمود كه بلشكرگاه قيصر گذر كن . چون جاسوس بلشكرگاه قيصر رسيد او را بديدند . بگرفتند و آن نامها با وى بيافتند . قيصر چون آن بديد بروم بازگشت . خبر بشاهوار رسيد كه چنين حيله كرد .
او نامه نوشت بقيصر كه آن حيله بود كه او ساخت من ازين خبر ندارم و سوگندان خورد .
قيصر روم بار ديگر برون آمد با سپاه بسيار . شاهوار پيش آمد و گفت تو اينجا بباش تا من بروم ، و خود روى بپارس نهاد و ازيشان كس از آمدن او خبر نداشت .
ناگاه شب در شهر آمد و كسرى را بگرفت . و كسرى را پسرى بود از دختر قيصر