چهارطاق خواندندى ، و گرد بر گرد آن خانه كندهء كنده بود و پر آتش كرده ، و فرموده بود كه هركه آن بت را سجده نكند چون بر در اين خانه بگذرد او را بدين آتش بسوزيد . گروهى كه مسلمانان بودند بر در بتخانه مىگذشتند ، موكلان بتخانه ايشان را گفتند مرين بت را سجده كنيد .
ايشان گفتند ما سجده خداى را كنيم جلّ جلاله كه ما مسلمانانيم . ايشان را بگرفتند و در آن آتش انداختند . با ايشان زنى بود و كودكى خرد در كنار داشت . آن زن را گفتند كه اين بت را سجده كن و اگر نه ترا نيز در آتش اندازيم . آن كودك بسخن آمد و گفت يا مادر بدين آتش اندر آى و بت را سجده مكن كه اين آتش را خطر نيست . آن زن خود را با فرزند در آن آتش انداخت پس آتش از آن كنده برآمد و آن بتخانه را با آن همه قوم بسوخت .
و بعضى گويند
] a 091 [
در بنى اسرايل ملكى بود و جادوى داشت پير « 1 » . روزى ملك را گفت من پير شدم بفرماى تا كودكى بيارند تا اين صنعت او را « 2 » بياموزم .
كودكى بياوردند تا او را مىآموخت . در راه گذر كودك كه مىرفت صومعهء بود و در آن صومعه زاهدى بود . روزى زاهد آن كودك را پرسيد كه اى پسر كجا مىروى ؟
گفت پيش پير جادو مىروم تا آن شغل ازو بياموزم . زاهد به دو گفت اى پسر مياموز كه آموختن آن معصيت است و كار بستن كفر . و عيب آن شغل او را ظاهر كرد و نيكوى اسلام باز نمود . آن پسر مسلمان شد . آن ملك از آن حال خبر يافت بفرمود تا او را بكشتند . خداى تعالى او را باز زنده كرد . بيامد پيش آن ملك و گفت بگرو بخداى تعالى كه حق اينست . آن ملك نپذيرفت و بفرمود تا بكشتندش . گفتهاند كه پنج بارهاش « 3 » بانواع عذاب بكشتند و خداى
هامش
( 1 ) - پير شده .
( 2 ) - اين جادويى را به او .
( 3 ) - بارش