اشمويل بن يارا « 1 » عليه السّلام بپيغامبرى بديشان فرستاد .
قصهء هفتاد و سيم اشمويل بن يار عليه السلم
چون كار بنى اسرايل تنگ شد و بدست ملوك بيدادگر افتادند ، درماندند ، چنان كه خانومان ايشان بستدند ، و زن و فرزند ايشان را بنده كردند . آنگاه خداى تعالى اشمويل را بپيغامبرى بفرستاد . بيامد ، و پيغام بگزارد و دين شريعت بريشان تازه كرد ، همه ايمان آوردند و بسيار شاديها كردند و گفتند دعا كن كه خداى تعالى ما را ملكى فرستد . اشمويل عليه السّلام دعا كرد ، ملك تعالى ايشان را ملكى بفرستاد ديندار و مسلمان ، نامش طالوت ، و تابوت كه سكينهء ايشان بود با ايشان باز رسانيد و ايشانرا از بلاى برهانيد . و اين قصّه نبشته شده است .
] a 361 [
قصه هفتاد و چهارم اصحاب الكهف
قوله تعالى :
أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً .
« 2 »
و قصّه آن بود كه ملكى بود در روم كه او را دقيانوس گفتندى و لشكر و حشم بسيار داشت . روزى او را خبر آوردند كه در زمينى ديگر ملكى ديگر جز از تو قصد تو كرده است ، او سپاه عظيم جمع كرد و بحرب او بيرون شد ، و آن ملك را هزيمت كرد و آنچه از آن او بود بگرفت .
و گويند آن ملك را شش پسر بود ايشان با پدر بحرب بيرون آمده بودند همه گرفتار شدند و هر يكى را ازيشان بخدمتى بپاى كرد ، و اصحاب الكهف
هامش
( 1 ) - اشمويل بن يار را . - شمويل بن بالى . ( تاريخ طبرى - قصص الانبياء ثعلبى )
( 2 ) - الكهف 9