گفتند گوسفندان همه هلاك شدند . ايّوب گفت چه كنم . اگر در شما خيرى بودى با ايشان شديدى . او « 1 » داده بود ، اگر بايد ديگر بدهد .
هفت روز ديگر برآمد گاوان در مرغزار چرا ميكردند
] b 811 [
آتش بيامد و همه را بسوخت ، و بعضى بدود هلاك شدند . گاوبانان درآمدند و او « 2 » در محراب نشسته بود . گفتند همهء گاوان هلاك شدند . گفت چه كنم . و همان جواب داد و روى بعبادت آورد .
هفت روز ديگر برآمد انبارهاش « 3 » همه كرم درافتاد و گناه شد و او عبادت ميكرد .
پس روز « 4 » ديگر گلهء اسبش در مرغزار هلاك شدند ، او از عبادت كم نكرد ، و گفت هنوز جاى شكر است كه از مال چيزى مانده است و عبادت ميكرد .
پس روز ديگر آتش در سرايش افتاد و هرچه فرش و اوانى بود بجمله پاك بسوخت . خبرش دادند . از محراب بيرون نيامد و گفت او داده بود اگر نيز بايد بدهد . ليكن هنوز زر و سيم برجايست .
روز ديگر چون نگاه كرد همهء زر و سيم سنگ شده بود مانند ملخ .
ايوب چون آن بديد بخنديد و با كسان خويش بگفت آنچه بود همه رفت و آنچه بهتر است با ماست ، يعنى دين و شريعت و تندرست « 5 » و فرزندان .
يك هفتهء ديگر برآمد . او را چهار پسر بود و سه دختر كه بكتّاب رفتندى .
يك روز بكتاّب نشسته بودند بسلامت با معلّم . معلّم بشغل خود بيرون آمد چون بازگشت ديوار خانه ديد « 6 » فرود آمده و بر سر فرزندان افتاده و همه هلاك شده . ايّوب در محراب بود ، معلم گريان آمد ، و از آن حال با پدر خبر داد .
هامش
( 1 ) - شدندى ، حق ، اگر در شما خيرى بودى شما نيز با ايشان هلاك شديدى . آن گوسفند مرا خدا . ( ن )
( 2 ) - و او هم
( 3 ) - انبارهاش را
( 4 ) - روزى
( 5 ) - تندرستى
( 6 ) - ديوار خانه را ديد