قصه پنجاه و هفتم يونس عليه السلام
قوله تعالى :
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً .
« 1 » الآية .
و يونس از فرزندان هود پيغامبر بود ، و مادرش از بنى اسرايل بود ، و بحوالى « 2 » طبرّيه بود ، تا آنگاه كه ملكش برسولى فرستاد باهل نينوى . و بحوالى ايشان قومى بودند از بقيت اهل ثمود ، و بجدا « 3 » بودند از ديگر مردمان ، چنان كه حق تعالى گفت :
وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ .
« 4 »
ابو بكر الصّديق رضى اللّه عنه [ روايت مىكند ] از پيغامبر صلّى اللّه عليه و سلّم
] a 411 [
[ سألت عن ] هذه الزيّادة ؟ « 5 » قال عشرون الفا .
و بقصّهء آمده است كه چهل سال بميان ايشان دعوت ميكرد كه ، قولوا لا إله الّا اللّه تفلحوا . گفتندى اگر ما را پارهپاره كنى اين نگوئيم ، تا آنگاه كه نوميد شد و دلتنگ شد ، و [ ايشان ] بتپرست بودند چنان كه گفت :
قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ . أَ تَدْعُونَ بَعْلًا
؟ « 6 » يونس قوم را گفت چرا بت مىپرستيد و خداى را نپرستيد و اطاعت نداريد ؟ بگرويد و مرا تصديق كنيد كه او آفريدگار و پروردگار ما و پدران ما و شماست كه پيش بودند ، يعنى قوم ثمود . فرمان نكردند و مرو را برنجانيدند تا دعا كرد و عذاب خواست ، اجابت آمد . گفت چون وقت بود عذاب فرستم ايشان را .
يونس شتاب مىكرد به عذاب و حق تعالى به حكم و تقدير وى « 7 » كار كرد « 8 » و چون عذاب خواست و مراد او نبود ، برخاست و از ميان ايشان برفت خشمگين
هامش
( 1 ) - الانبياء 87
( 2 ) - و در حوالى
( 3 ) - و جدا
( 4 ) - الصافات 147
( 5 ) - امير المؤمنين ابو بكر صديق رضى اللّه عنه پرسيد از رسول صلى اللّه عليه و سلّم ازين زيادت . فقال ما هذه الزيادة . ( بيا )
( 6 ) - الصافات 124 و 125
( 7 ) - خود
( 8 ) - تقدير خويش كار كند . ( بيا )