وَ جاوَزْنا بِبَنِي إِسْرائِيلَ الْبَحْرَ .
« 1 »
] a 19 [
أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي
« 2 »
ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ
« 3 »
ثُمَّ أَغْرَقْنا بَعْدُ الْباقِينَ .
« 4 »
قصهء چهل و هفتم رفتن بنى اسرايل بشام
چون موسى عليه السّلام از آنجا برگرفت و سه شبانروز برفتند بشهرى رسيدند از شهرهاء شام و در آن شهر گروهى عجميان بودند و بت مىپرستيدند . چون بنى اسرايل آن بديدند عجب داشتند و بنظاره رفتند و با ايشان مناظره كردند ، و گفتند اين را چرا مىپرستيد ؟ گفتند اينها هنبازان خداى آسمان و زميناند كه ايشان ما را برهانند . بعضى از بنى اسرايل اين سخن ايشان بشنيدند بنادانى و ميان خويش گفتند ما را نيز از بتان همچنين مىبايستى تا ما را يارى كردندى .
پس برفتند و موسى را گفتند كه تو همه نيكوئيها بجاء ما كردى و ما دل بر تو نهادهايم ، و هرگز در سفر و حضر از تو غايب نخواهيم بودن ، هر كجا تو مىروى ما نيز ميرويم ، و از فرمان تو بيرون نياييم ، ليكن ما را يكى آرزوست .
موسى گفت چه خواهيد ؟ گفتند ما را نيز همچنين بتان بايد كه ما نيز ايشان را عبادت كنيم تا ما را يارى دهند و شفاعت كنند . قوله تعالى :
فَأَتَوْا عَلى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلى أَصْنامٍ لَهُمْ
« 5 » الاية . موسى عليه السّلم متحيّر شد و بتعجب درماند از نادانى ايشان ، و روى به آسمان كرد و گفت بار خدايا اين چه قومىاند بدين نادانى ؟ چندين فضل و نيكوى كه بجاى ايشان كردى و ايشان را رغبت بت پرستيدنست . جبريل آمد و گفت يا موسى برو و مر ايشان را پند ده و ملامت مكن « 6 » و درشتى مكن با ايشان .
هامش
( 1 ) - يونس 90
( 2 ) - الشعراء 52
( 3 ) - الشعراء 66
( 4 ) - الشعراء 120
( 5 ) - الاعراف 138
( 6 ) - ملامت كن ( بيا )