در اخبار چنانست كه موسى گفت : يا ربّ انا الغريب و انا الفقير و انا المريض .
ندا شنيد كه : يا موسى الغريب الذى ليس له مثلى ظهير ، و الفقير الذى ليس له مثلى حبيب ، و المريض الذى ليس له مثلى طبيب .
آنگاه شعيب گفت دختران را كه چگونه مرديست . دختران صفت او بگفتند . شعيب گفت اين صفت پيغامبران است ، برويد و بياريدش تا مهمان داريم ، و حال او بدانيم . دختر بيامد و گفت پدرم ترا مىخواند . موسى گفت پدر تو از من چه مىخواهد ؟ گفت اين نيكوى را كه تو كردهء ميخواهد كه مكافات كند .
موسى برخاست و دختر پيش او مىرفت ، و راهبرى مىكرد . موسى گفت يا دختر پس من همىرو « 1 » تا چشم من بر تو نيفتد ، تو راه
] b 96 [
مىنماى و مىگوى كه راه كجاست و كجا رو . همچنان كرد . چنان كه حق تعالى خبر داده است :
فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ
« 2 » .
چون بخانهء شعيب عليه السّلم درآمد ، شعيب او را پرسيد از حال و كار .
موسى همه قصه بگفت . شعيب گفت مترس كه رستى از ظالمان يعنى كافران زيرا كه مدين از ولايت فرعون نيست ، و دست او به تو نرسد . پس طعام آوردند تا سير شد . آنگاه دختر گفت اى پدر چه بود كه اين مرد را مزدور كنى تا با ما باشد كه او غريب و بىكس است و ما نيز كس نداريم ، و اين مرد قويست و امين . شعيب گفت : قوتش صفت كرديد ، امانت او چيست ؟ دختر گفت : مرا از پس فرمود رفتن و خود پيش مىرفت تا چشمش بر من نيفتد . شعيب گفت اين سيرت و صفت پيغامبرانست ، و او را يقين شد .
موسى آنجا ببود . بامداد از خواب برخاست . شعيب گفت نماز دانى
هامش
( 1 ) - پيش من آى
( 2 ) - القصص 25