مردى از خاصگيان فرعون بيامد و موسى را گفت كه فرعون ترا طلب مىكند « 1 » تا بكشد . بگريز ، قوله تعالى :
وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى
« 2 » الآية . موسى همچنان كه بود ناساخته از شهر بگريخت ، بىساز راه بيرون آمد ، و روى در بيابان نهاد ، و تا آنگاه هرگز پياده نرفته بود و هيچ سفر نا كرده .
حق تعالى تقدير چنان كرد كه روى سوى مدين نهاد و مىرفت بىتوشه و بى آب ، اندوهگين سه روز پياده مىرفت ، بوقت كرمگاه بمدين رسيد . دانست كه آنجا آبادانيست .
وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ .
« 3 » الاية .
چون موسى به آب مدين رسيد يافت قومى را كه آب مىكشيدند از چاه ، و دو زن يافت كه چشم
] a 96 [
مىداشتند كه مگر شبانان فارغ شوند و ايشان را به آب كشيدن يارى كنند . موسى فراز آمد و پرسيد كه حال شما چيست كه گوسفندان را آب نمىدهيد ؟ ايشان گفتند طاقت نداريم بركشيدن آب را و چشم مىداريم تا ايشان گوسفندان خود را آب دهند ، اگر چيزى باقى بماند ما نيز از آن آب بدهيم گوسفندان خويش . و ما را پدر « 4 » پيرست و ضعيف .
همه گوسفندان را آب دادند و سر چاه بگرفتند و برفتند .
پس موسى برخاست و سر چاه بگشاد ، و سنگى بر سر چاه بود كه چهل مرد برگرفتى ، برگرفت « 5 » . و دلوى بود كه چهل مرد آب بركشيدى ، بركشيد « 6 » و گوسفندانرا سيرآب كرد . دختران شاد شدند . يكى سوى پدر رفت و پدر را خبر كرد ، و موسى بسايه بازگشت قوله تعالى :
ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ
« 7 » . پس گفت يا رب من محتاج طعامم .
هامش
( 1 ) - كه فرعون ترا بخواهد كشتن
( 2 ) - القصص 20
( 3 ) - القصص 23
( 4 ) - پدرى
( 5 ) - تنها برگرفت
( 6 ) - تنها بركشيد
( 7 ) - القصص 24