يهودا گفت همان حديث است كه من گفتم . ايشان گفتند كه اين چه حديث است كه تو مىگويى ، اگر او بودى اين چنين كردى ؟ « 1 » بلكه ما را عقوبت كردى . خداى داند كه اين چيست « 2 » .
پس يوسف سه روز ايشان را بازداشت . چون خلق آرام گرفت ايشان را بخواند و گفت ملك مرا مىخواند و مىفرمايد به هلاكت شما ، ليكن مرا بر شما رحمت مىآيد كه بس نيكوروى مردانيد و مردانه ، و من مردىام كه مرد مردانرا دوست دارم . اكنون برويد كه شما را آزاد كردم .
ايشان از پيش يوسف
] a 85 [
بيرون آمدند . يهودا گفت من اينجا بباشم تا پدر چه فرمايد . شما همه برويد و پدر را بگوييد كه چه افتاد . برادران همه برفتند و پدر را خبر كردند كه چنين افتاد ، و اگر ما را تصديق ندارى و باور نكنى از مردمان اين ديه كه ما را آنجا بگرفتند اينك بپرس . قوله تعالى :
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها .
« 3 » يعقوب گفت نه چنين است كه شما مىگوييد كه اين چيزيست كه شما با يكديگر شكاليدهايد « 4 » و كرده ، و من هيچ نگويم و نكنم مگر صبر .
پسران او را وصف كردند از حال حرب عزيز و آن حكمى كه كرده بود .
چون يعقوب اين بشنيد گمان برد كه يوسف است ، پس روى ازيشان بگردانيد و گفت : واىاند هان « 5 » يوسف ، و چشمش بر هم گرفت و مكفوف شد كه پيش از آن چشم بازداشتى هرچند نمىديد . چون خبر ابن يامين بشنيد مكفوف شد و نيز چشم باز نكرد . قوله عزّ و جلّ :
يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ
« 6 » .
هامش
( 1 ) - اين چنين كى كردى ؟
( 2 ) - كيست
( 3 ) - يوسف 82
( 4 ) - سگاليدهايد
( 5 ) - اندوهان
( 6 ) - يوسف 84