تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الانبياء ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
كردى اين يكى نيز بكن . قوله تعالى :
يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً .
« 1 » الاية . يوسف گفت معاذ اللّه كه من بيگناهى را ببندگى گيرم ، من آنكس را كه كالاى خويش با وى يافتم [ گيرم ] و اگر جز اين كنم ظلم كرده باشم ، و ما ظالم نه‌ايم . يوسف گفت كه چرا من آنكسى را نگيرم كه كالاى من پيش او يافته‌ام . همچنين روز قيامت همه
] a 75 [
خلق خويشتن را عرضه كنند حق تعالى گويد نخواهم مگر آنكسى را كه معرفت خويش با وى يافته باشم . پس هرچند جهد كردند سود نداشت . نوميدوار از دروازهء مصر بيرون شدند ، و گفتند ما را روى نيست پيش پدر رويم ، و نه نيز اينجا توانيم بودن . آخر گفتند تدبير آنست كه هيچ‌كس باز نگرديم . و بزرگ‌ترين ايشان گفت ، يعنى يهودا ، نمىدانيد كه پدر با شما عهد كردست ، و بنگريد كه خود پيش از اين چه كرده‌ايد با يوسف ، ازين زمين باز نگرديم تا آنگه پدر دستورى ندهد ببازگشتن . و در قصّه چنين آمده است كه همه گفتند ما نيز هيچكس بازنگرديم ، و اگر چنان بود كه بنيكوى باز ندهند بكره بستانيم كه ما را قوّت اين هست كه از ما يكى شهرى را بزند . يهودا گفت من تنها عملاق را با همه لشكر هزيمت كردم ، اهل مصر را چه خطر دارم ؟ پس تدبير حرب كردند كه هر يكى از يك دروازه درآييم و حمله ببريم . و هريك كار حرب بساختند فلاخن و سنگ و چوب و آنچه بدين ماند . يوسف از قوت ايشان دانسته بود ، بريشان جاسوس مىداشت . خبر كردند يوسف را كه ايشان كار حرب بساختند . يوسف سپاه خويش را گفت حرب
هامش
( 1 ) - يوسف 58