دوست را بىجرم دارند و نيكو گويند و گناه دوست به خود حواله كنند . نه بينى كه زليخا گفت همه گناه من بود ، يوسف را هيچ گناه نبود . و يوسف گفت :
وَ ما أُبَرِّئُ
« 1 » نفسى . گناه خود مرا بود . همچنين روز قيامت مؤمن ميگويد اى بار خدايا همه گناه و خوى « 2 » من بود و حق تعالى مىگويد كه قضاى من بود . و مؤمن مىگويد اى بار خدايا اين ثواب و جزا كه مرا دادى بفضل خويش دادى و حق گويد اين بكردار تو دادم .
جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
« 3 » .
چون زليخا مقرّ آمد كه گناه من بود همه من كردم عزيز خجل شد و زن را طلاق داد . زليخا بخانهء خويش بازآمد و هژده سال ديگر در عشق يوسف مىگريست و مىناليد ، و همه مال فدا كرد مران كسها را كه خبر آوردندى او را ، تا آنگاه كه حق تعالى او را بوى رساند .
هركه دعوى دوستى كسى كند صدق دعوى كند و بها ديدار دوست خواهد . نبينى كه يعقوب دعوى دوستى يوسف كرد بها از وى طلب كردند گفتند اگر ديدار دوست خواهى بها بده چشمش بستند و رسيد بسوى آنچه رسيد ، چون بها بداد بازدادندش . همچنين زليخا يوسف را دوست گرفت مال و تن و چشم فدا كرد . آنگاه يوسف را بوى بازدادند .
چنانستى كه ملك عالم گويدى يا مؤمن دعوى دوستى من كردى بها بده .
تن به خدمت ده ، و زبان بشهادت ده ، و دل بمعرفت ده ، و جان
] a 94 [
بملك الموت ده ، و مال بوارثان ده ، و تن بكرمان ده ، چون اين همه بدهى بها داده باشى و بها يافتى .
آنگاه كس آمد از ملك به يوسف ، و جنيبت آوردند ، و از زندانش بيرون آوردند ، و بگرمابهاش فرستادند ، و خلعت و جامهء نيكوش فرستادند « 4 » و با حشمت
هامش
( 1 ) - يوسف 53
( 2 ) - جفاى
( 3 ) - السجدة 17
( 4 ) - جامه نيكو پوشيدندش