تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الانبياء ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
گفت من بدين « 1 » سخن عيب عزيز نخواستم و نه خجالت او كه من « 2 » آن خواستم كه تا بدانند كه من خيانت نكرده‌ام « 3 » . جبريل گفت :
ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ
« 4 » . در قصّه چنين آمده است كه جبريل آنجا حاضر بود كه يوسف گفت من بىگناهم و خيانت نكرده‌ام . [ جبريل گفت ] و لا حين هممت [ بها ] ؟ « 5 » فبكا يوسف و قال :
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي .
« 6 » مىگريست و مىگفت من خويشتن را بىگناه و پاك نمىدانم و مىگويم اين تن فرمايندهء بديست مگر خداى رحمت كند و نگاه دارد . چون عشق زليخا شهوتى بود جرم خويش بر دوست نهاد ، گفت گناه او بود چون دوستى او حقيقت شد گناه او بر خود « 7 » نهاد ، و گفت همه گناه من بود و وى هيچ چيز نكرد . چنانستى كه ملك گويدى يا مؤمن من ترا دوستىام حقيقتى « 8 » و هر دوستى كه حقيقتى « 8 » بود جرم دوست بر خويش نهد . چنان كه در خبر است كه چون مؤمن را حق تعالى روز قيامت بپاى كند در شمار گاه ، گناهان او برو ظاهر كند . بنده چون گناه خود ببيند نوميد گردد و گويد اى بار خدايا مرا بدوزخ فرست كه من مستحق دوزخم كه چندين گناه كرده‌ام . حق تعالى گويد مترس اگر از تو شهوت و معصيت بود از ما مشيّت و ارادت بود ، و اگر از تو هوا بود از ما قضا بود . يا مؤمن مترس و نوميد مباش
] b 84 [
كه نه گناه تو بود ، و تو از قضا نتوانستى گريختن . برو كه گناهت بيامرزيدم . و بهشت جاى تو گردانيدم . چون دوستى حقيقت « 9 » هر يكى از دوستان مر يكديگر را دوست دارند
هامش
( 1 ) - ازين ( 2 ) - خجالت او او و الا ( 3 ) - خاين نبودم ( 4 ) - يوسف 52 ( 5 ) - مطابق قصص الانبياء ثعلبى اصلاح شد . ( 6 ) - يوسف 3 ( 7 ) - گناه بر خود ( 8 ) - حقيقى ( 9 ) - ظاهرا بايد چنين باشد : چون دوستى حقيقى باشد
قصص الانبياء ( فارسى ) — صفحة 112 | ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري