ابن زغر خرد بود كش خريدم و بفرزنديش پذيرفتم ، و در وى ظنّ نيكو بردم ، خيانت كرد در خانهء من ، كه بازداشتهام ، و بسيار شد ندانم كه گناه دارد يا نه ؟
ملك گفت اسب برند و او را بيارند . كسى بيامد و او را گفت كه بيرون آى كه ملك ترا ميخواند . يوسف گفت بازگرد و ملك را بگو كه من بيرون نيايم تا عزيز از من خشنود نگردد ، و تا معلوم شود كه من بىگناهم ، و بىگناهى من آنگاه معلوم كردد كه از ان زنان كه در روز ضيافت زليخا دستهايش ببريدند . « 1 »
كس بيامد و ملك را بگفت . ملك گفت راست مىگويد . زليخا را با آن زنان حاضر كنيد . قوله تعالى .
فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ .
« 2 » الاية . ملك روى بدان زنان كرد و گفت ، قوله تعالى :
إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ .
« 3 » گفت چه بوده است شما را كه بيوسف درآويختهايد و او را بخويشتن مىخوانديد . زنان همه آواز برداشتند و گفتند ما كسى ديديم از ديدارش مدهوش گشتيم ، و دستهاء خود ببريديم ، و هيچ خبر نداشتيم ، و يقين ميدانيم كه او بىگناهست در اين كار ، و چشم و تن و دل همه نگاهدارنده است .
چون زليخا ديد حال چه شد برخاست و آواز داد كه ايّها الملك ازيشان چه مىپرسى كه گواه آنگاه به كار آيد [ كه [ خصم منكر شود . من امروز همىگويم ] « 4 »
] b 84 [
كه هرچه كردم من كردم . يوسف را هيچ گناه نبود و من بىگناهى را بزندان نهادم ، و من بدوستى او هالكام ، و مىگويم ، هرچه خواهيد بكنيد . همه گريستن گرفتند ، و عزيز سر فروافكند ، و ملك بديدار يوسف حريص شد .
در وقت كس بيامد و يوسف را بگفت حال چنين شد و عزيز خجل شد . يوسف
هامش
( 1 ) - عبارت اندكى مشوش است ، ظاهرا مثلا بايد چنين باشد : دستهايشان ببريدند پرسيده آيد .
( 2 ) - يوسف 50
( 3 ) - يوسف 51
( 4 ) - افتادگى نسخهء متن تا اينجاست