بآسمانهء خانه افكند همچنان صورت ديد ، چشم به زمين افكند همان صورت ديد ، از چپ و راست همان ديد ، چاره نيافت . بزليخا نگريست . زليخا گفت مرد جوانست و باجمال و من جمال تمام دارم ، اگر به من نگرست « 1 » كار تمام شد .
در قصّه آمده است كه زليخا گفت يا يوسف چه بود كه به من درنگرى ؟
گفت : اخاف من العمى فى القيامة . گفت چه بود اگر دست به من دهى ؟ گفت اخاف من السلاسل يوم القيامة . گفت چه بود كه پاى به من دهى تا بمالم ؟
گفت اخاف من القيد فى القيامة . گفت ، ما احسن وجهك . گفت كفيت اللّه بنورى . گفت ، ما احسن شعرك . گفت اول چيزى از مردم بگور بريزد اين بود . گفت چرا با من نمىسازى ؟ گفت براى دو چيز يكى براى حقّ آن را كه مرا بيافريد . دوم حق آن را كه بجاى من نيكويى كرد . گفت آخر من بجاى تو نيكويى كردهام
] b 44 [
و اگر از شوهرم مىترسى من او را شربتى بدهم كه وى در ساعت بميرد و تاجش و مملكت به تو بماند . و اما اگر از خداى مىترسى جمله مال و خزينه به صدقه دهم تا خداى آسمان از تو خشنود باشد . « 2 » و همچنين همىگفت و مىفريفت تا يوسف بانديشه افتاد . قوله تعالى :
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها .
« 3 »
سؤال - روا بود كه يوسف انديشه كردى بزليخا و او پيغامبر بود ؟
جواب - گفتهاند در آن وقت او رسول نبود ، و جوان بود ، و آدمى بود و در حكم بندگان بود . اگر انديشه افتادش چه عجب بود . چون بفعل نكرد ، و انديشهء بى فعل مأخوذ نبود . و بعضى گفتهاند :
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها
« 3 » مقدم و موّخر است .
لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ
« 3 » همّ بها . چون بدين قولگيرى خود سؤال نيفتد .
و بعضى گفتهاند زليخا بوى انديشه كرد همّ به زليخا الزّنا ، و هم بها يوسف الفرار
هامش
( 1 ) - درنگريست
( 2 ) - گردد
( 3 ) - يوسف 24