خداوندان اشارت گفتهاند كه مر زليخا را اندر ان حال سه چيز ياد آمد مخالف ، يكى آنكه جرم از خويش بيفكند . باز انديشه كرد كه نبايد كه عزيز يوسف را بكشد باز حديث زندان را ياد كرد ، باز از آن بازگشت و انديشه كرد كه نبايد « 1 » كه عزيز را بر من گمانى افتد ، گويد چونست كه كشتن او نمىخواهد . باز گفت ، او عذاب اليم .
عزيز روى بيوسف كرد و گفت من ترا امين خويش كردم و ترا بمحلّ فرزندان داشتم نه بمحلّ بندگان . اين جزاى آنست كه من بجاى تو كردم كه بر اهل پردهء من خيانت انديشيدى ؟ يوسف عزيز را گفت من بىگناهم ليكن زليخا در من مىآويخت و من از وى مىگريختم .
عزيز فروماند و متحير شد و با خود گفت اى عجبا تا اين غلام در خانهء منست هرگز از وى دروغ نشنيدم و خيانت نديدم ، گفت يا يوسف من نميدانم كه گناه كيست « 2 » آن مىبينم كه ترا روى از حال برفته است و موى پراكنده « 3 »
] b 64 [
و او را مىبينم روى خراشيده و گريسته من چه دانم كه گناه كيست ؟
يوسف گفت يا عزيز من بىگناهم . عزيز گفت حجّتى دارى ؟ يوسف بانگشت سوى آن كودك اشارت كرد كه ازو بپرس . عزيز گفت آنچه كردى تو دانى ديگر بر من افسوس مىكنى كه كودك هفت ماه را بپرس . معلوم شد كه گناهكار تو بودهء . كودك از آن گهواره آواز داد كه يا عزيز : آذن منّى فان لك من كلامى فرج . عزيز چون آن بشنيد بتعجب بماند و پيش گهواره رفت ، و آن كودك را بنواخت و گفت يا عزيزى چه ديدى و چه گوئى ؟ كودك گفت . قوله تعالى :
إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ . وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ .
« 4 » كودك گفت يا عزيز اگر خواهى
هامش
( 1 ) - مبادا
( 2 ) - از كيست
( 3 ) - پراكنده شده
( 4 ) - يوسف 26 - 27