گفتى جوابش ندادى مگر آنكه شايسته و صواب بودى .
پس زليخا درماند و بىطاقت گشت . آشكارا كرد راز خويش و بوى در آويخت . قوله تعالى .
وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ
« 1 »
قَدْ شَغَفَها حُبًّا .
« 2 » الآية .
و در قصّه آمده است كه چون زليخا از همه رويها درماند و بيچاره گشت ، گنده پيرى بود دوستدار وى . زليخا را گفت ترا چه رسيدست كه رويت زرد شده است ؟ گفت از جهت اين غلام عبرى كه دلم با وى آويخته است . پيرزن گفت با تو نسازد كه درين زمانه بجمال « 3 » تو كس نيست ؟ زليخا گفت چون مرا نديده بود چون پسندد كه نخستين فراغت از صانع بايد تا بمصنوع نظر كند .
پيرزن گفت آن هفت سال باز كه پيش توست و هنوز ترا نديده بود ؟ اين عجب كارى است ! [
a 44
] پيرزن گفت من حيلتى بسازم كه وى لا بد به تو نگرد . تو مرا بمال مدد كن . زليخا گفت چندان كه مال بايد بدهم ، اين كار بساز . پيرزن فرمود تا خانهء نيكو بساختند و مال بسيار به كار برد . آنگاه فرمود تا صورت يوسف با صورت زليخا بهم نگاشته بودند . « 4 » آنگاه خانه را بياراستند ، و تختى سيمين بنهادند ، و بديباى زربفت بياراستند . و بويهاى خوش كردند . چون تمام شد كس فرستاد يوسف را بخواند . چون يوسف بيامد و آن خانرا بديد كه مانند آن هيچ نديده بود ، گفت شك نكنم كه مرا اينجا حيله ساختند ، و لكن اگر مرا پارهپاره كنند فرمان نبرم .
خداوندان اشارت گفتهاند كه حق تعالى اين دعوى ازو نپسنديد همچنان در آن حال كه خود را قيمت نهاد . مبتلا كرد بانديشه . قوله تعالى :
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها .
« 5 » پس يوسف در آن خانه شد خواست كه چشم نگاه دارد ، چشم
هامش
( 1 ) - يوسف 23
( 2 ) - يوسف 30
( 3 ) - بجميلى
( 4 ) - نگاشتند
( 5 ) - يوسف 24